مردها ونامردها
زمستان شده بود و همچنان حسین پنجره ها را باز گذاشته بود وبه حیاط خانه ی خودشان زل زده بود چشمانش خیس شده بود و قطرات اشک از نگاه کردن به درخت داخل حیاط سرازیر گشته بود یاد خاطرات کهنه ی قدیم افتاده بود باران نم نم شروع به باریدن کرده بود ولی قبل از باران اشک هایش گونه هایش را خیسانده بود .
یاد رضا هرگز از یادش بیرون نمی رفت دوستی که همانند برادرخونیش به حساب می آمد . در بچگی زیر درخت حیاط تابی وصل می کردند و بازی می کردند یاد ماشین بازی دوران کودکی ای وای حسین داشت از غصه میمرد .
ماجرا از این قرار بود که خیلی از دوستان حسین ورضا می خاستند که این دو دوست از هم جدا شوند ولی هرگز اینگونه نمی شد. چند سالی گذشت واین دو به سن جوانی رسیده بودند . طاهره دختری که تازه به آن محله آمده بود و چشمان زیبایی داشت توجه حسین را به خود جلب کرد و از او عاشقی ساخت که اگر روزانه او را نمی دید شبها تا صبح از فکرش خوابش نمیمرد یک روز که با رضا سر کوچه نشسته بودند طاهره از آنجا عبور کرد که ناگهان رضا روبه حسین کرد وماجرای دوست داشتنش را به حسین گفت حسین که نمی خاست دل رضا را بشکند به ظاهر خوشحال شد و به خانه آمد دیگر خیلی کم به سر کوچه یا اطراف رضا می رفت نمی خاست یه دختر رفاقت آن دو را خراب کند .
چند وقت دیگر سجاد وجواد که این قضیه را فهمیده بودند طرح دوستی با حسین را کردند و بعد دو سال از او معتادی ساختند که نای راه رفتن را نیز نداشت در حالی که قبل این دوسال استاد کنگفو بود . رضا برای ار مدت دوسال بود که به شهر دیگری رفته بود شاید کم محلی که حسین در حق او کرده بود او را وادار به این کار کرده بود . بلاخره بعد دو سال از سفر برگشت و بدون وقفه به در خانه ی حسین رفت . مادر حسین در را گشود و تا رضا را دید جریان معتادی حسین را به رضا گفت و نامردی سجاد وجواد را نیز با او در میان گذاشت .
رضا به خانه رفت خیلی ناراحت بود می خاست هر جور شده به او کمک کند . ی روز که حسین پایین کوچه با دوستانش نشسته بود رضا با او مواجه شد دیگر نای نگاه کردن نداشت رضا به طرفش رفت وسجاد وجواد از ترس رضا پا به فرار نهادند و رضا به تندی با حسین برخورد کرد . ولی حسین دیگر مرام گذشته را نداشت برخاست واز آنجا دور شد و به نزد دو دوست نامردش شتافت راهی که رضا در پیش داشت خیلی سخت بود چون دیگر حسین چیزی بجز اسم ازش برجا نمانده یود .
سجاد وجواد برای رضا نقشه ای چیدند که سر او را زیر آب کنند و با قرای گذاشتند و روز بعد حسین را نیز بردند . رضا تنها به خاطر حسین به سر قرار رفت ولی تنها سجاد وجواد نبودند و ده نفر دیگر نیز در آن میان منتظر آمدن رضا شده بودند و دور او حلقه زدند و تا آنجا که راه داشت جلوی چشمان حسین رضا را زدند وبا اتو بدنش را سوزاندند و رضا از حال رفت آنها که گمان کرده بودند رضا مرده است او را به چاله ای انداختند و بعد حسین را نیز زدند واو را نیز در همان جا کنار جسد رضا رها کردند .
شب شد و کم کم بدن حسین درد گرفت نبود مواد او را آزار می داد و رضا نیز هنوز بیهوش بود وقتی به هوش آمد حسین از خوششحالی می خاست او را بغل کند ولی قدرت بلند شدن را نداشت رضا نیز توان برخاستن را نداشت ولی به هر زوری بود اول حسین وبعد خودش رابیرون کشید وبا صورت خونین ومالین به خانه برگشتند .
خواهر رضا که پرستار بود مشغول مداوای آن دو شد ولی سجاد وجواد فکر می کردند که آن دو را کشته اند و از ترس این قضیه شبانه بیرون می رفتند . رضا بعد دو ماه حسین را برداشت وبه شهر دیگری رفت تا از گزند دوستان ناباد در امان بماند و بعد سه سال نیز بازگشت حالاحسین همان جوان خوش تیپی بود که هر کسی می خاست جای او باشد و آتش انتقام در وجودش بجا مانده بود و به نزد سجاد وجواد رفت آن دو تا حسین را دیدند پا به فرا گذاشتند و دوباره نقشه ای کشیدند و می خاستند این دو را به دام بیندازند .
حسین که سه شنبه ها بنا به عادت به بهشت زهرا می رفت و قبر برادرش را می شست و رضا هم به خاطر اینکه اوتنها نباشد به آنجا می رفت روزی سر راه سجاد وجواد با عده ای از دوستناش جلوی آن دو را گرفتند و دعوا بالا گرفت . حسین تمام آن ها را نقش زمین کرد که ناگهان چاقویی از جانب جواد بر کمرش نقش بست رضا که این صحنه را دید سر حسین را بر زانو گرفت و جواد چاقوی دیگری به رضا زد ولی خودش نیز از بس کتک خورده بودچاقو بر دست بر زمین افتاد و سرش به جدول کنار خیابان خورد .مامورین سر رسیدند و هر سه را به بیمارستان رساندند . جواد که همان جا تمام کرد حسین نیز بهبود یافت ولی رضا به کما رفت .
سجاد را نیز به زندان فرستاده بودند و وقتی مشغول مواد فروختن شده بود از طرف اهالی زندان به قتل رسیده بود .
ادامه دارد منتظر ققنوس شب حسین باشید
راز پنهان
اتاق کم کم رو به سردی می رفت و ساسان نیز نمی خاست در را ببندد مادرش نیز از ترس فریادهای ساسان در را باز گذاشته بود با وجود سردی هوا آتشی که در وجود ساسان افروخته شده بود سرمای اتاق را در خود گم کرده بود حال دیگر ساسان متوجه راز پنهانی شده بود که از داخل او را تخریب نموده بود.
دلش می خواست تمامی این اتفاقات یک خواب ورویا تعبیر گردد ولی افسوس در بیداری کامل بود یاد روزهای اولی که دوست خوبش امید تازه نت را به او یاد داده بود می افتاد و اینکه حتی نمی توانست وارد چت گردد .
زیر لب مدام بر سازنده ی چت نعلت می فرستاد دلش گرفته بود سرش درد عجیبی داشت گویی وزنه ی بزرگی بر سرش نهاده بودند که حتی قادر به عملی نمی شد حتی گریه هم نمی کرد به زور به گذشته برگشت وروز اول وارد شدن در چت را یاد آور شد تمام وجودش را غم در بر گرفته بود گرچه خودش نمی خاست به گذشته برگردد ولی این میل ارادی نبود .
>>> ادامه مطلب <<<
حرف های ناگفته
هوا چقدر تیره شده شاید خبر از دل من وروزگار من دارم کنجشک ها دارند برای خودشان آواز می خوانند ولی گویی آنها نیز برای من نالانند چند صباحی می گذرد از دل باختگی من می گذرد آخر خدای من چرا سرنوشت من چنین است تا لبانم از درد ودل باز می شود به جای این کلمه می گویند فلانی کافر شده است ولی تو را به سیدو سالار شهیدانت خودت بگو آیا چنین است نزدیک یک سالی از مرگ دوست خوبم می گذرد حالا بماند که چه کسانی به زیر خاک رفتند بعد آن تا به خودم آمدم عاشق کسی شدم که از عشقش مرا دیوانه ی خود ساخت بگذار بگویم می خواهم همین امشب سبک شوم خودت قدرت قلم به من عطا کردی .
خدایا عزیز من تنها امیدم خودت دیدی چقدر دوستش داشتم دیدی چگونه دلم را در گرو ا نهادم ای داد دوباره درد هایم سر بر افراشت نیامده ام که کسی را باز خواست کنم ولی خداوندا من دلم از خودت نیز گرفته آخر چرا با من چنین می کنی می دانم شاید به خاطر اینست که من از آن جمله آدمهایی نیستم که لباس های زنانه ب÷وشم وسر چهار راه ها منتظر زید باشم گردن بندی بر گردنم بندازم وراه رفتنم را نیز خرامان کنم نازک نازک کلام بر زبان آورم نگران بیماریم نیستم درمانی نیز نمی خواهم نمی دانم خدایا دلم گرفته چشمانم ÷ر از اشک شده قدرت تکلم ندارم نمی دانم امشب چرا اینگونه شدم هر چند این بغض سالهاست که با من است در روزگاران گذشته برای خودم کسی بودم به قول امروزی ها جاهل محله بودم هر کسی می خواست امری ناشایست انجام دهد از ترس من یا انجام نمی داد یا دیگر محو می شد دیگر بس است نخیلی از مریضی دم ببخش می دانم حرف هایم تکراری گشته ولی اگر به تو نگویم به چه کسی بگویم آخر من نیز دلم می خواهد عاشق شوم ولی مرگم نزدیک تر است شاید با این نوشته خیلی ها بر این باور برسند که من خیلی ناامیدم آری هستم دیگر زندگی برایم بی معنا شده است به هر کس سلام دادم نمی دانم چرا از من دور شد به من می گویند تریپ زمان شاهی داری نمی دانم مردی به چیست آیا به لباس های زنانه و گردنبند و.. است .
شب بود درست یک شب مثل همین شب که جملاتی زیبا مرا به سمت خود کشانید و بعد چندین مکالمه مرا شیدا کرد دو چشمان سیاهش مرا مجزوب خود ساخت ولی او دیگر نیست و آهنگ ازدواج گرفت . وای خدا من آن همه جملات را چگونه از سر بیرون سازم تنم احساس خستگی می کند آی کسی که مرا دوست داری می دانم هنوز هم به من نگاهی می کنی ببخش اگر آی گفتم دلم گرفته تو این را به ÷ای راز و حرف های ناگفته ی من بگذارد. خداوندا خودت می دانی چقدر دلم پاک است نه ادعای دینداری دارم ونه بی دین وایمان هستم خودت یاریم کن یک خواسته ی دیگر اگر مرگ دوست اصلی من تنها مونس من یعنی رضا از من نزدیکتر است تو را به کرمت این را عوض کن نمی خواهم مرگ او را ببینم .
هفته ی گذشته الهام خواهر زاده ی بیکسم که بی پدری را از بچگی تجربه کرده تصادف سختی کرد والان نیز پا ودستش به شدت شکسته است . ای کاش من می مردم و درد را در وجود او نمی دیدم خدایا او مرا همه چیز خود می داند چطور با پاهایم راه برود در حالی که او از درد حتی نمی تواند به دستشویی برود ببخش گریه امانم را برید نمی دانم چه کسی با من هم ناله می شود یا حق
به میخونه نمی رم که شب بی تو هدر شه
با اون دو چشم مستت می خوام شبم سحر شه
یه وقت خدا نکرده نزاری چشم به در شم
دیوونه چشاتم شبونه در به در شم
یه شب دو شب هزار شب می خام مست تو باشم
به پای عشق بمیرم مثل پروانه ها شم
ای داد ای داد بد جوردل رو باختم
ای کاش عشق رو زودتر می شناختم
سلامی دوباره به سرور خودم خدایا پروردگار من مرا ببخش امروز گویی مرگم نزدیک بود کمرم شکست بر اثر تصادف ولی نمردم درد شدیدی دارم خودت یاریم کن باید نصیحت های خواهر کوچولوی دوست داشتنیم یعنی هدیه را گوش می دادم
سلام دوستان روز پدر بر همه ی پدران دنیا مبارک ققنوس شب قصد داره که در اینجا از عسل تشکر کنه گرچه او مرا از یاد برد ولی بیخیال شاعر هم شدیم دوستان گلم خصوصا پسرها عشق یه نوع چاهه چاهی که اگر در آن فرو برید خیلی سخته بیرون بیایید در ضمن این نوشته ها چکیده ای از نوشته ی کلی منه و خودم خلاصه اش می کنم تا خسته نشید.
صبر وبردباری یک پدر
دیدن و فهمیدن یک موضوع برای کسی قابل فهم است که خود او به آن گرفتار شده باشد . هوا تاریک شده بود کم کم قطرات باران جلوه ی شهر را خیسانده بود بوی نم باران و برگی ریزی درختان خبر از آمدن زمستان دیگری می داد فردا روز ولادت حضرت امیرمومنان علی بود و سعید از روزهای دیگر غمگین تر شده بود با ورود به این سال درست سی ودو ساله شده بود زیر چشم چپش خراش سنگینی بود که عمق زیادی داشت و در چشمانش نیز غمی بزرگ نهفته شده بود یاد روزگار قدیم او را به نابودی می کشاند ورضا بهترین وصمیمی ترین دوستش نیز که این موضوع را می دانست مدام شرایطی فراهم می کرد که او به یاد گذشته پا نگذارد .
روزها وشب ها را با مرجان نامزد ش طی می کرد وکمتر یاد قدیم او را آزده می ساخت ولی روز پدر و نام پدر باعث گشت حتی مرجان و رضا نیز نتوانند او را از روزگاران قدیم جدا کنند.
در ایام جوانی سعید تازه خود را شناخته بود واز خدمت برگشته بودو به قول معروف زیر گونه هایش سبز شده بود که با سولماز دختر ترک زبان که برای تحصیل به تهران آمده بود آشنا شد روزها وشب ها برای دیدن او بیتاب می شد کم کم رابطه ی آن دو جایش را به عشق بزرگی سپرد .
بعد گذشت شش ماه از رابطه ی آن دو سعید با عظمی راسخ جلو رفت واز او خاستگاری کرد و آنها بعد کمی مخالفت با یکدیگر نامزد شدند .
سوال این آپ : آیا سعید مقصر مرگ همسرش بود ؟
>>> ادامه مطلب <<<
سلام دوستان ببخشید مدتی نبودم عده ای به نوشته های من شک داشتند و من این نوشته را نوشتم تا ثابت کنم این نوشته ها نوشته های خود من هستند اگر کتابی همانند این آثار را دیده اید لااقل عنوان کنید و تهمت نزنید اینجا لازم است از دوستانی که برای بهبودم تلاش کردند تشکر کنم نکته ای درباره ی انتخابات دارم که هرکس رایش محترم است توهین به دیگران نکنید خیلی با خودم کلنجار رفتم تا آخر رایم را مشخص کردم ومی خام به موسوی رای بدهم با ارزوی موفقیت دوستان گلم
مردی که غرورش شکست
هوا تاریک شده بود بوی نم باران در هوای سرد حالت تازه ای به خود گرفته بود برف شدیدی بر زمین قرار گرفته بود و در آن موقع شب منظره ی عجیبی به خود گرفته بود در این میان افراد زیادی در حال رفت وآمد بودند ولی مردی در آن هوای سرد با لباس آستین کوتاه توجه همه را به خود جلب کرده بود اسمش قدیر بود که از سردی روی گونه هایش چنین می توان پنداشت که ساعت ها در زیر این هوا در حال قدم زدن بود و آنقدر فکرش مشغول گشته بود که وقتی به دیگران برخورد می کرد متوجه نمی شد چشمانش قرمز شده بود وبه نظر می آمد که از موضوعی گریسته بود و نم نم هم قطرات اشک از چشمانش سرازیر می شد .
نگاه عجیبی در چهر ه اش موج می زد که گویی غم بزرگی فکر وذهنش را در برگرفته بود پای چپش نیز می لنگید هر چند مرد بسیار قوی هیکلی بود ولی گویی که توانایی حرکت کردن را از دست داده بود ومدام بر زمین می خورد. بر زمین نشست و سرش را در آغوشش قرار داد و اشک از چشمانش جاری شدولی مردم بی توجه به جای ابراز همدری یا از کنارش عبور می کردند ویا سکه ای به طرفش پرتاب می کردند .
قدیر به هر زحمتی که شد دوباره برخاست ولی سرش گیج خورد وبر زمین افتاد و جالب اینجا بود که کسی کمکش نکرد ودوباره برخاست و بر روی سکو نشست ویاد دوران قدیمش افتاد.
قدیر در دوران کودکی علاقه ی زیادی به ورزش باستانی داشت و از این رو پا به عرصه ی زورخانه نهاد در اوایل که زورش به میل نمی رسید طرز چرخیدن وشنا و دیگر حرکات ابتدایی را فرا گرفت ولی بعد 5 سال تواناییش بالا رفت و بعداز چند سال یک پهلوان کامل قلمداد شد.
سوال این آپ : آیا تاکنون غرورتان را برای شخصی شکسته اید؟
>>> ادامه مطلب <<<
سلام دوستان ۴ اردیبهشت روز تولدم بود مرسی که تبریک نگفتید چونکه کسی بهم تبریک نگفت خودم به خودم تبریک می گم به قول هدیه خواهرم یاعلی ![]()
دنیای مجازی
در عالم هستی دو دونیا وجود دارند یکی همین دینایی که ما در آن قرار داریم ودیگری هم قیامت نمی دانم چرا می خواهم به این دنیا بپردازم شاید به خاطر بدیهایی که دنیا به افراد روا داشته است درست نمی دانم چرا حلاجی کردنش یه مقدرار دشوار است به گذرگاه اصلی نزدیک شده ام ای وای خدای من چه صحنه ی دردناکی را دارم نظاره می کنم مادری که چادری بر سر دارد کاسه ای در دست دارد که نام مقدس یا ابالفضل به صورت عمودی از داخل کاسه بیرون زده است و طفلی که در کنارش قرار دارد نمی دانم چگونه در این هوای سرد که سرما به استخوان های ما نیز نفوذ می کند نشسته است کودکش از شدت سرما در حال لرزیدن است اما این مردم انصاف در وجودشان نیست از کنارشان گذر می کنند ولی اعتنایی به آنها نمی کنند آخر خدای من مگر حضرت علی آدم نبود هر چند که او امام ماست ولی بنی آدم بوده است اگر قرار است از کنار این صحنه ها به سادگی گذر کنیم پس واژه ی بنی آدم اعضای یکدیگرند چه می شود.
نمی دانم چرا هر جایی که باید جیبم پر باشد عکس آن می شود جیبم را زیرو رو کردم 500 تومان داخلش قرار داشت می خاستم با ماشین به مقصدم بروم ولی وقتی این صحنه را دیدم بی اختیار پولم را در آنجا جا گذاشتم حالا دیگر مگس داخل جیبم بالانس می زد ومجبور بودم تا میدان نقش جهان پیاده بروم .
بعد گذر از سی وسه پل ازچهار باغ بالا مشغول حرکت شدم توی راه جوانی هایی را دیدم که در یک دست شاخه گلی داشتند ودست دیگر آنها نیز کاغذی که شماره موبایلشان را روی آن درج کرده بودند و به دختران هدیه می کردند برای کوتاه شدن مسیر حرکتم به پارک شهید رجایی یا همان هشت بهشت رفتم .
وقتی داخل شدم گوشه ای از پارک ریش سفیدانی دور هم جمع شده بودند وداشتن خاطراتشان را برای یکدیگر مرور می کردند .
کنجکاو شدم ومسیرم را به سمت آنها تغییر دادم . وقتی از کنارشان می گذشتم چند کلامی از حرف هایشان به گوشم خورد که یکی از آنها اینگونه عنوان می کرد یاد جوانی بخیر آخ جوانی کجایی که یادت بخیر.
باز مسیرم را به مقصدم عوض کردم اینبار چند تا جوان را دیدم که مشغول معامله ی کالا به کالا بودند وقصدشان منحرف سازی مابقی جوان ها بود. دیگر نمی خاستم کنجکاوی کنم که ناگهان نفیس ترین و بهترین همدمم را یافتم. آری دوست خوب من کتاب بود که در داخل پارک به برای دیدن نهاده بودند دیگر جلوی خودم را نتوانستم بگیرم و دوان دوان به آنجا رفتم کتابهای بی شماری از نویسندگان بزرگ در آنجا دیده می شد ولی من به دنبال نوشته های صادق هدایت بودم که ناگهان کتابی را دیدم از نوشته های صادق هدایت اسمش آبجی خانم بود بلندش کردم که ناگهان کتاب دیگری از او را زیر آن کتاب دیدم کتاب معروفش بوف کور بود ولی حیف که پولی نداشتم و برخلاف میل باطنیم از آنجا دور گشتم .
سوال در این آپ : تعریف شما از دنیای مجازی چیست؟
>>> ادامه مطلب <<<
کادوی تولد
گوشه ی اتاق خانه نشستم حال خوبی دارم به قول معروف تو پوست خودم نمی گنجم یادش بخیر
روزی روزگاری عاشق دختری شدم آن هم چه دختری خوش برو ورو بد نبود یه خال کوچولو هم داشت قد متوسط خوش لباس همه اش می گفتم آخه حسین من کجا واون کجا خره برو با مثل خودت بپر از قدیم گفتند کبوتر با کبوتر غاز با غاز .
خودمم می دانم حتی غازهم نبودم ولی مریم دختر خوبی بود خوش اخلاق دوست داشتنی واز همه مهمتر عاشق خودم شده بود چون توی تمام دنیا من چیزی برای داشتن نداشته بودم .
بگذارید از اول بچگی شروع کنم در اوایل بچگی پدرم و مادرم را در یک صانحه از دست داده بودم و تنها یک خواهر برام مانده بود که از من سه سال کوچکتر بود با تمام وجود کار می کردم تا خواهرم رنج و غم نبیند . وقتی بزرگتر شد به دانشگاه رفت ولی من که تمام زندگیم را صرف کار کرده بودم تنها تا وقتی پدر ومادرم زنده بودند موفق به تحصیل شده بودم بهتره بگم تا دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بودم.
به خاطر شرایطی که داشتم از خدمت سربازی هم معاف شده بودم و توی مکانیکی مشغول کار شده بودم تا اینکه یک روز ماشینی به مکانیکی ما امد .
خواهرم را کنار دوستش که دختر زیبا رویی بود دیدم و بعد ماشین مریم را درست کردم و تازه از همان برخورد روابط من با مریم بهتر شد هر جا که ماشینش خراب می شد فورا به من زنگ می زد ومن هم می رفتم ودرستش می کردم .
یک روز مریم کادویی برام خرید وروز تولد را بهم تبریک گفت باور کنید تا آن روز که 26 سال از عمرم می رفت هرگز روز تولد نگرفته بودم واصلا نمی دانستم روز تولدم کی هست؟
دنبال یک فرصت می گشتم تا این کارش را تلافی کنم ولی بدبختی اینجا بود که مریم برایم یک گوشی موبایل ویک خط کادو خریده بود با یک انگشتر عقیق.
به هر حال دست کم سیصد چهارصد هزار تومان قیمت کادوی مریم ارزش داشت از لیلا (خواهرم) روز تولد مریم را سوال کردم لیلا روزی را گفت که منو کاملا نا امید کرد .
دو ماه دیگه روز تولد مریم بود و من حتی یه تومان هم پول نداشتم تصمیم گرفتم تا آنجایی که می شه پول جمع کنم تقریبا پول را کامل کرده بودم وبه فکر کادو بودم سه روز دیگه روز مهمی برام بود مریم همه چیز من بود که ناگهان از شانس بدم بهترین دوستم ناراحتی کلیوی پیدا کرده بود وباید کلیه می خرید حدود 400 هزار تومان کم داشت و مجبور شدم برای معالجه امید تمام سیصد وهشتاد وپنج هزار تومانم را بدهم وتازه 15 هزارم قرض گرفتم .
سوال این آپ از دیدگاه شما بهتین کادوی تولد چیه؟
>>> ادامه مطلب <<<
شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
انا الله وانا اله الراجعون
نمی دونم چطور مرگ عزیزان هموطنم رو توصیف کنم بهر حال مردن آنها برای من خیلی ناراحت کننده بود می خاستم آ÷ راز ونیاز با خدا را عنوان کنم ولی این سانحه ی دلخراش مهمتر بود دیشب یعنی شنبه شب ساعت هشت وچهارده دقیقه اتوبوسی که حامل 42 نفر بود به میدان سید جمال الدین اسدآبادی تو شهرمون خورد وتقریبا بیشتر آنها جان به جان آفرین دادند.
خدایا می خام با خودت حرف بزنم چون از تو بزرگتر نیست خودت می دونی که الان چه حالی دارم خانواده ای که می خاستند به شهرشون برگردند برای دقایقی ماشین را خاموش می کنند وتو سبزه های میدان چادر می زنند خانواده ای پنج نفره یه دختر جوان با برادر کوچکش وخواهر کوچکش خدایا حداقل می زاشتی اون پسر بچه بستنیش تموم می شد مگه می شه من آدم باشم ناراحت نشم اتوبوس سر گردنه ی اسدآباد ترمزش بریده می شود وبا سرعت زیاد به طرف شهرمون راهی می شود به میدان که می رسد پرایدی را که قصد دور زدن میدان را داشت زیر می کند وبا خود می کشید وبه میدان می کوبد واز میدان بالا می رود رهگذری که قصد رد شدن از میدان را داشت نیز زیر می کند وتمام اعضای اون خانواده زیر ماشین له می شوند اعضای ماشین پراید که معلومشون نبود ماشین پراید سوخته شده بود وچیزی از آنها به جا نمونده بود لحظه ی برخورد اتوبوس به میدان شیشه ی اتوبوس شکسته می شود وراننده با کلی مسافر از شیشه بیرون می افتند وآنها نیز زیر اتوبوس له می شوند همه یه طرف دلم از یه جای دیگه ای می سوزه یاد پسر بچه ای که داخل ماشین بود بخیر مادرش زنده مانده بود و مدام می گفت حسینم مادر به قربان سر بریده ات آخه یه چیز می خام بگم البته اگه اشکام امونم بده لحظه برخورد نمیدونم سر حسین کجا گیر می کنه وسرش از بدنش جدا میشه سر به بیرون از ماشین می افته وبدن به زیر اتوبوس میره می خام اینو بگم خدا خودت گفتی سر اربابم که قطع شد قبلش زینب اون رو بوسیده بود ولی بیچاره این کودک ده ساله که حتی مادرش نتونسته بود زیر گلویش را بوسه بزند دلم می سوزه برای مسلمونا یاد لحظه ای که با بیل اجساد را داخل گونی می ریختند می افتم موهای بدنم سیخ می شود یاد دل ورده ی اجساد یاد کفشهایشان وای دل غافل چی بگم که نگفتنم بهتره خدایا نزدیک سی چهل نفر کشته شدند وتعداد زیادی زخمی به جا ماند .
حالم بده دم نمی خاد کسی به غیر خودت دلداریم بده منم مسلمونم خدا خیلی سخته به سر حتی نامسلمونشم نیار خدایا اون لحظه حتما تعدادی اسم تو ببخشید شما یا امامان معصوم را آورده بودند تو رو به حق خونهایی که با روغن اتوبوس قاطی شده بودند تو اون دنیا خودت عذابشون رو از بین ببر یا الله ویا رحمان یا رحیم
برای شادی روح آن بخوانید رحمه الله من فاتحه مع الصلوات
الهم صل علی محمد وآل محمد
....................................................................................................................
سلام بچه ها ببخشید به علت فوت دوستم قادر به اپ نیستم اپم حاضره ولی دل و دماغ آپ رو ندارم ای خدا قربونت برم چرا هر وقت که مردم خوشحالند روز مرگ دوستای منه گریه کنم چکار کنم دلم پر درده خودت می دونی اون از مجتبی روز نیمه شعبان مرد اینم مهدی توکلم رو از دست ندادم ولی با مرام نمی گی تنها می شم یه خواسته ازت دارم خدا جون ببین مثل بچه ها اشک تو چشمام حلقه بسته تو رو به سید الشهدا قسم تو رو به امام زمان قسم روح دوستام رو غریق رحمتت قرار بده الهی آمین
..............................................................................................
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
سلام دوستان اره اون عکس بالا خودمم ببخشید که محمد گلزار نیستم در مورد جواب اپ قبلیم جایزه ی اسکار رو به زهره خواهر عزیزم می دم خیلی عالی جواب داد مرسی
گناه کار بیگناه
آخ خدا سرم چقدر درد می کنه اینجا دارم خفه می شم بوی پا بدبختی بچه های اینجا سیگار کشیدن های پنهانی بچه ها کتک کاری های بچه ها چی بگم خودت بهتر می دونی که چرا من اینجام حالم بده سرم داره گیج می ره حالت تهوع دارم ولی تا به طرف دستشویی می رم خوب می شم و دوباره که برمی گردم بازم همون جوری می شم خدا بسه من قلط کردم خودت بهتر می دونی که بیگناهم بزار از اول شروع کنیم یاد دختر خاله ام بخیر الان شوهر داره دلم براش تنگ شده سیمین چقدر منو دوست داشت ولی این همه جرم منو ازش جدا کرد.
بچه ی جنوب تهران بودم زندگیم شده بود کار وکار از همون بچگیم تو یه حادثه بزار تا حادثه رو هم بگم تا دلم نسوزه یادمه مادرم بهم گفت پاشو برو نان بگیر تا پامو از در بیرون گذاشتم دیدم خونمون منفجر شد کپسول گازمون ترکید پدرم ودو تا خواهرام مردند مادرمم که به حیاط اومده بود تا وضو بگیره زنده مونده بود ای خدا جون چشمام دوباره پر از اشک شد بعد از اون دیگه مدرسه نرفتم همه اش کار کردم بزار با گریه بهت بگم یادته که چقدر بهم می گفتند یتیم یتیمی خیلی بده من که مثل تو نیستم من دلم می خواست خانواده ام کنارم بودند تنهایی فقط واسه خودت خوبه قربونت برم خدا چقدر حالم گرفته بیچاره ها خواهرام اون کوچیکتره دهنش کف کرده بود خدا گرسنه بودند کاش منم می مردم مثل اینکه دوباره کفر کردم ببخش به بزرگی خودت مادرم گرده درست می کرد ومنم هر کاری بود می رفتم چقدر صاحبکارها منو می زدند آخه خدا یتیم زدن داره سالار دلم پره تو رو به سر بریده حسینت گوش کن غیر تو کسی رو ندارم .
یادته که دوسال پیش با اون دختر اشنا شدم دو تا پسر قصد مزاحمت برایش داشتند ولی من مانع شدم که تازه یه چاقو خوردم بعد از اینکه به بیمارستان رفتم تنها چیزی که بهم قوت قلب داد بودن دختر کنارم بود پدرش را هم با خودش اورده بود پول از سر ورویش می بارید ولی من پشه توی جیبم ملاغ می زد .
بی پولی وبدبختی باعث اشنایی من با ساغر شد دختر لاغر اندامی که لباس هایش از من گرانتر بود یاد اون روزی بخیر که بعد سه ماه رفاقت باهاش به دفتر باباش توی میدان آرژانتین رفتیم چه دفتر کاری بود حدودا پنجاه و سه هزار توی جیبم بود یه تراول وسه هزار تومان که یکیش کمی پاره بود ویه نوشته هم رویش بود درست یادمه نوشته بود
بودیم وکسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم وبدانند که بودیم
سوال این آپ :
آیا تاکنون گناهکار بی گناه بوده اید؟
>>> ادامه مطلب <<<
بنام خدا
حرص وطمع :
سلام بازم یه داستان دیگه
سعید در دوران جوانی پسر نرمالی نبود خیلی دنبال شر می گشت
واصلا زندگیش شده بود جنگ وستیز تا اینکه با لیلا آشنا شد و کمکم
از دعوا دست کشید وبا هم زندگی جدیدی رو شروع کردند حاصل ازدواج
آنها پسری شد بنام سیاوش پسر با نمک که هر دو اون رو دوست داشتند .
بعد از چند سال که سیاوش بزرگتر شد سعید ناگهان ورشکسته شد و روز
به روز وضع مالیشون بدتر می شد ودیگه قادر به خرج ومخارج سیاوش
نمی شدند .
یه روز تلفن زنگ زد سلطان عموی سیاوش بود وبه سعید پیشنهاد داد تا
سیاوش رو با خود به جنوب ببره و هم درسش رو بخونه وهم کار کنه تو
کارخانه ای که خودش هم اونجا بود .
سعید اولش ممانعت می کرد ولی بلاخره قبول کرد و فردای همون روز
سیاوش که دوازده سال بیشتر نداشت با عمویش به سمت جنوب و
آبادان حرکت کردند .
>>> ادامه مطلب <<<



