سلام دوستان ققنوس شب اومد اینار با کوله باری از غم و اندوه می خام با خدای خویش درد و دل کنم دوستان

پروردگارا گویی این یک سال برایم به اندازه ی قرنی گذشت . بدی و خوبی معنا ندارد بعضی اوقات بدی انسان سرچشمه ی خوبی اوست . سال گذشته پدرم رابه خاطر عارضه ی سرطان از دست دادم چه روزگار تلخی بود پدرم ذره ذره جلوی چشمانم از بین رفت مادرم گویی ده سال پیرتر شده است خداوندا هیچ گاه آن روز تلخ از یادم نمی رود همیشه در رویاهایم این سختی را می دیدم اما فکر نمی کردم اینقدر زود به آن دست یابم می خواهمی با پدرم چند کلمه صحبت کنم با اجازه

سلام بر تو ای پدرم که در این یک سال بارها به خوابم آمدی و مرا تنها نگذاشتی پدر عزیزم این را بدون همیشه درون سینه برایت کلبه ای سرشار از عشق بنا کرده م الهی به قربان دهان زخم شده و هیکل نهیف شده ات بروم . پدرم سالها برایم زحمت کشیدی و زمان بهره مندی مرا تنها گذاشتی همیشه داغ رفتنت برایم تازه می ماند قول می دهم از همسرت نگهداری کنم . عزیز دلم نمی دانم آنجا دیگر دردی نداری مرا ببخش با چشمان اشک بار خویش می گویم مرا ببخش که آنقدر پیش معبودم اعتبار نداشتم که ناجی سلامتی تو باشم مرا ببخش که به قول خود عمل نکردم و تو را به دست تیغ جراحی پزشکان سپردم دیگر اشک ها مجالم نمی دهند با همین دل شکسته می نویسم برایت امیدم همه چیز من برایت بهترین ها را در آن دنیا آرزو می کنم امیدوارم هر چه زودتر روی ماهت را ببینم .

خداوندا از تو تقاضا دارم او را همنشین ارباب بی کفنم و اجدادش بکنی الهی آمین



تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 14:45 | نویسنده : ققنوس شب حسین |
ماه گذشته بدترین ماه برای ققنوس شب بود در این ماه پروردگارم روح و تمام وجودم را از من ستاند . تنها دلخوشی من در این ماتم سرا پدرم بود که در 24 ماه پیش به علت عارضه ی سرطان جان باخت . خداوندا ای کاش می مردم و این روز را نمی دیدم . بهر حال قصد دارم دوباره بنویسم و هفته بعد داستان زندگی چیست را آپ خواهم کرد اما بعد آن داستان می خواهم بهترین و احساسی ترین داستان عمرم را در وصف پدرم بیان نمایم . ارادتمند همگی ققنوس شب حسین

0dxpc7wamrdqvtd5itw2.jpg
lpxdsec30a27cgp7k10.jpg


برچسب‌ها: تسلیت قلب صبورم, تسلیت

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 | 18:48 | نویسنده : ققنوس شب حسین |

غريب

روزگاران به اوج سرما رسيده بود ديگر از گرماي تابستان و خنكي پاييز خبري نبود  از كنار درب نيمه باز فرودگاه سرماي سوزناكي محيط درون را سرد نموده بود . در ميان تلاطم بادهايي كه به درون مي وزيد مردي تنها با كوله باري كه گويي درونش را غم و غصه انباشته نموده ديده مي شد كه آنچنان غرق افكارش شده بود كه اين سرما در او اثري نداشت . درون فرودگاه افراد مختلف مشغول رفت و آمد بودند و گويي كسي او را نمي ديد .

ملتهب و نگران روزگاران گذشته را در بين افكارش ورق مي زد . سالهايي كه درون همين شهر براي خودش كسي بود  زندگي ساده و بي آلايشي داشت و از همه مهمتر پدر و مادري مهربان داشت كه شايد تنها كساني بودند كه او را از ته دل دوست داشتند . ديگر چيزي به شب نمانده بود و سامان تنها و غريب در شهري كه در آن متولد شده بود گوشه ي فرودگاه بر روي نيمكت نشسته بود و مدام آه مي كشيد . سرش را پايين انداخته بود و به فكر فرو رفته بود. گويي آن شب نمي خواست برايش صبح شود .

 ياد روزگاران قديم افتاده بود و اشك بر روي گونه هايش دوان دوان بر زمين جاري مي شد . زماني كه او تازه گوشه ي لبش سبز شده بود و كم كم معناي عشق را دريافته بود هر روز براي ديدن طاهره دختر همسايه سر كوچه صبح را به شب مي رسانيد . هر بار كه او را مي ديد درون سينه اش گويي آتشي برپا شده بود . طاهره تمام زندگي او شده بود . هيچگاه نمي توانست يادش را از سر برد . بالاخره  توانست دل او را بدست آورد و كم كم روابط آنها عميق تر شد . و هر بار به بهانه هاي گوناگون برايش گل مي خريد . هر چند كه داستان ليلي و مجنون درون قصه ها بوده است اما داستان عشق اين دو دست كمي از آن نداشت .

ديگر طاهره تمام زندگي سامان گشته بود يك روز طاهره از سفري با سامان سخن گفت كه مي بايست مدتي همراه خانواده ي خويش به شهر ديگري مي رفت هر روز نبود طاهره براي سامان گويي سالها مي گذشت و براي بازگشت طاهره آرام و قرار نداشت . تا اينكه خبر بازگشت طاهره او را بسيار خرسند نموده بود بلاخره آن روز نحس فرا رسيد و خبر تصادف طاهره تمام بدن سامان را لرزاند . به سرعت خودش را به درب بيمارستان رسانيد . خانواده ي طاهره درون راهرو ايستاده بودند و اين بزرگترين مانع بر سر راه او شده بود .

خيلي دوست داشت به درون اتاق عمل پاي نهد و طاهره را صحيح و سالم بيند و او را در آغوش كشد ولي جرات جلو رفتن را نداشت در ضمن هيچ كس را درون اتاق عمل راه نمي دادند . عمل طاهره ساعت ها به طول انجاميد و سامان نيز در اين مدت از ته دل آرزوي سلامتي او را مي كرد تا اينكه درب اتاق عمل باز شد و برانكاردي كه بر روي آن شخصي قرار داشت از آن خارج شد . پارچه ي سفيدي نيز بر روي شخص كشيده شده بود كه خبري بسيار تلخ را براي سامان تداعي مي ساخت . سامان به محض ديدن آن صحنه بر زمين نشست و با دو دست بر سر خويش زد . ديگر توان برخواستن نداشت . صداي شيون پدر و مادر و همچنين ديگر اعضاي خانواده ي او فضا را حزن انگيز نموده بود . سامان هرگز نمي خواست باور كند كه تمام زندگيش پرپر گشته بود.

روزگار برايش به تلخي مي گذشت . تقريبا روزي يك بار بر سر مزار طاهره مي رفت و با چشمان اشكبار به سوي مقصدش روانه ي مي گشت .

از شدت سرما كمي از افكارش جدا شد كوله بارش را برداشت كه از آنجا برود ولي ناي برخواستن نداشت دوباره بر روي نيمكت درون فرودگاه افتاد . بعد چند لحظه دوباره روزگاران قديم خود را ورق زد . بعد مرگ طاهره تا چند سال زندگی در او مرده بود تا اينكه با مريم آشنا شد . مريم دختري بلند بالا با چشمان درشت كه مژه هاي زيباي دور چشمانش همانند بال پروانه او را زيبا نموده بود ابروهاي كشيده و زيبايش همانند كمان صورتش را جلا بخشيده بود . پوست سفيد و زيبايي داشت و در كل بسيار زيبا بود . مدتي بود كه همسايه ي سامان شده بودند و با زيبايي كه داشت توانسته بود توجه سامان را به خود جلب نمايد . بعد مدتي سامان دلش را به او باخت و تا خواست وصال نمايد مادرش را از دست داد . ديري نپاييد كه پدرش همانند شمع از مصيب سنگيني كه گريبانش را گرفته بود آب شد و بعد مدتي او نيز روانه ي آرامگاه ابدي خويش گشت . ديگر سامان تنها گشته بود نه مونسي و نه همدمي كه او را ياري نمايد . هر روز را به اميد نبودنش سپري مي ساخت تا اينكه خودش را دوباره پيدا كرد و تك و تنها به خواستگاري مريم رفت . در همان مجلس جاي خالي پدر و مادرش را حس كرد .

دوباره حس يتيمي او را گرفته بود . بعد خواستگاري به رخت خوابش رفت و ياد مادرش افتاد . نفس هاي مادرش را حس مي كرد گويي كه مادرش را كنارش مي ديد هنوز هم درون خانه حس مي كرد روي پاهاي مادرش خوابيده است . گويي آن شب بچه شده بود مدام با خودش مي گفت مادرم موهايم را نوازش كن تا بتوانم بخوابم . با ياد مادرش به خواب آرامي فرو رفت .

چند روز بعد خانواده ي مريم به او جواب مثبت  دادند و آنها نامزد هم شدند . با اصرار مريم و خانواده ي مريم سامان براي كار روانه ي كشور ديگري گشت اما قبل رفتنش خانه ي پدريش را به نام مريم كرد و با هزاران اميد روانه ي كشور ژاپن شد . درون همين فرودگاهي كه الان تك و تنها مانده بود با مريم و خانواده اش بدرود گفت و به ژاپن رفت . اوايل درون آن كشور غربت و تنهايي او را آزار مي داد ولي رفته رفته عادت كرد و صداي مريم از طريق تلفن او را اميدوارتر مي كرد .

كار اصلي او سوزاندن ميت بود و بابت اين كار نيز پول خوبي به آنها مي دادند در آنجا با مرتضي آشنا شد جواني كه از عشقش بريده شده  بود و از شدت بي كسي از كشورش دور شده بود . گرچه نا اميد بود اما دوست بسيار خوبي براي سامان شده بود و هميشه بعد كار با هم به اطراف ژاپن مي رفتند و روزگاران تلخ غربت را سپري مي نمودند .

بدترين خبري كه بعد مرگ طاهره به سامان رسيد مرگ ناگهاني مرتضي بود كه جنازه اش را نزديك رودي پيدا كرده بودند حالا ديگر سامان غريب و تنها در كشوري بيگانه روزگارانش را سپري مي ساخت.

 بعد حدود يك سال مريم از او خواهش كرد تا كمتر تماس بگيرد و بيشتر فكر كسب درآمد باشد . با وجودي كه براي سامان بسيار دشوار بود ولي قبول كرد و هر دو سه ماه يك بار با او تماس مي گرفت ولي ديگر شادابي از صداي مريم نمي شنيد . ديگر خسته و نا اميد بعد حدود چهار سال تصميم گرفت روانه ي كشورش گردد . با ساكي پر از پول روانه ي ايران گشت .

به محض ورودش به ايران تماسي با مريم گرفت تا اين خبر خوش را با او در ميان نهد . بعد تماسش صداي غريب شنيد كه نمي دانست صاحب آن صدا كيست وقتي بيشتر جويا شد فهميد كه مريم خانه را فروخته است و از آنجا رفته است . با اصرار فراوان شماره جديد مريم را از آن زن غريبه جويا شد و با هزاران خواهش توانست آن را بدست آورد .

به آن شماره زنگ زد ناگهان صداي مريم را شنيد قلبش داشت از جا كنده مي شد . با خوشحالي فراوان رسيدنش را خبر داد . اما مريم زياد شادمان نشد و با تندي تمام به سامان گفت كه ديگر مزاحمش نشود . مريم ازدواج كرده بود و صداي فرزندش نيز از درون تلفن به گوش مي رسيد و تازه فهميده بود كه مريم با او چكار كرده است . سرش گيج مي خورد حالت التهاب سراسر وجودش را گرفت و به هر زوري بود به سوي نيمكت رفت و بر روي آن تكيه داد . ديگر دلخوشي برايش نمانده بود .

در بين افكار خودش گم شده بود كه دستي روي شانه هايش سنگيني كرد از افكارش جدا شد و نگاهي به مرد ميان سالی نمود كه شانه هايش را تكان داده بود . مرد بيگانه به او فهماند كه ساكش را شخص ديگري ربوده بود ديگر نمي دانست با اين روزگارش چه جوري كنار آيد . بعد چهار سال زحمت و تلاش در كشور بيگانه روانه ي ديارش گشته بود اما تمام سرمايه اش را كه درون همان ساك بود از دست داده بود .غمگين تر از هميشه با اضطراب تمام بر خواست اما تا خواست حركت كند بر زمين خورد گويي توان راه رفتن در او مرده بود حدود يك ساعت بود كه به ميهنش بازگشته بود اما موهاي سياهش داشت به سفيدي مي گراييد . به هر زوري بود بر خواست و براي يافتن ساكش به بيرون از فرودگاه رفت . اما اثري از ساكش را نتوانست پيدا كند كم كم شب سرد فرا رسيد . برفي كه شب گذشته بر زمين مانده بود تبديل به يخ گشته بود .

از شدت حواس پرتي چند بار بر زمين خورد . گرسنه و خسته در شهر خودش غريب و تنها درون خيابان ها مشغول راه رفتن بود گويي درون آن شهر كسي او را نمي ديد . ديگر توان راه رفتن نيز نداشت . ديگر هيچ پولي برايش باقي نمانده بود . نمي دانست در آن شب سرد به كجا برود . به هر جا كه پا مي نهاد با بي احترامي تمام او را بيرون مي انداختند . ديگر خسته شد و به سوي نيمكت سرد درون پارك رفت و بر روي آن نشست و گرسنه و تنها مشغول ورق زدن روزگار غريبانه خويش گشت نزديك شش ساعتي بود كه پاي به سرزمين مادريش نهاده بود .

اما گويي بيست سال پيرتر شده بود . تمام موهايش سفيد گشته بود همچون برف هايي كه بر روي زمين مانده بود . صحنه ي عجيب و تعجب آوري بود جواني سي و سه ساله كه در يك روز موهايش سفيد گشته بود.

حالا ديگر سامان غريب گشته بود و درون ديار خودش تك و تنها ؛ غريب و بي كس نفس هاي آخرين خويش را به سختي بالا مي آورد ديگر رنگ صورتش به سفيدي مبدل گشته بود . مدام از ته دل آه مي كشيد رفته رفته گرسنگي و سرما بر او اثر گذاشته بود ديگر نفس هايش پس مي رفت و بدنش سرد شده بود گويي عمرش به سر رسيده بود .اشك هايش درون صورتش خشكيده بود . هيچ گاه چنين پايان تلخي را براي خودش نمي پنداشت .

سردي دستانش بيشتر شد و ناگهان بدنش سرد شد و نفس هايش نيز پايان يافت . اما اشك هايش هنوز درون چهره ي معصومش خشكيده بر جاي مانده بود و كسي نبود كه حتي اشك هايش را پاك نمايد . با چشمان منتظر آسمان را گريست و ديده از جهان گشود .



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 17:55 | نویسنده : ققنوس شب حسین |

مونس تنهايي آوا

روزگاران پاييز كم كم در حال فرا رسيدن بود ديگر از آن گرماي طاقت فرسا خبري نبود گرچه هنوز درختان سبزي خويش را به دست زردي روزگار نداده بودند ولي از حال و هوايشان مي شد اين موضوع را جستجو كرد .

گوشه ي حياط خانه ي سالمندان زني با گيسوان سفيد ابروهاي كشيده كه ديگر رنگشان سفيد گشته بود عصا در دست با دستان لرزان بر روي نيمكت درون حياط نشته بود و اشك هايش گونه هايش را نمناك كرده بود . درون سينه سرشار از غم گشته بود . با چشمان كم سويش به زمين خيره گشته بود ولي افكارش روزگاران قديم را ورق مي زد . روزگاران كودكي خويش را به ياد مي اورد كه درون خانه ي كلنگي همراه برادران و خواهرانش درون حياط مشغول بازي هاي كودكانه مي شدند . در وسط حياط حوض بزرگي قرار داشت كه درونش هميشه مملو از آب بود . اطراف حوض به رنگ آبي پر رنگ بود ولي درون حوض كمي از رنگش از بين رفته بود گوشه حوض چاهي قرار داشت كه با زدن تلبه بر سر اهرم مي توانستند آب براي خوردن تهيه كنند ولي آب درون حوض از درون چاه تامين مي شد . خانه شامل يه تاق بزرگ كه در اصطلاح به آن اتاق مهمان مي گفتند و هشتي و چند پستو تشكيل مي شد كه سرويس بهداشتي درون حياط قرار داشت و مجبور بودن براي نظافتشان به حمام سر بازارچه بروند .

آوا فرزند آخر بود و به قول معروف ته تقاري پدر بود و به خاطر زيبايي كه داشت بيشتر مورد توجه قرار مي گرفت . درون خانه حرف اول و آخر را پدر مي زد ولي در كنار پدر احترام خاصي نيز به مادر گذاشته مي شد . هم آوا و هم تمام بچه ها بدون گفته پدر و مادرشان حتي آب نيز نمي خوردند و اين تنها يك شعار محصوب نمي شد بلكه واقعا احترام در آن زمان امري اجتناب ناپذيري بود .

در همين افكار بود كه فهميد بازوان نهيفش در حال تكان خوردن است به خودش آمد و ديد كه يكي از پرستاران مركز سالمندان است كه سردي هوا را به او گوش زد مي كند . از جايش به ستي برخواست و به زحمت به داخل آسايشگاه رفت . به اتاقش كه رفت چهر ه هاي غمگين دوستان را نظاره كرد و دوباره م درون وجودش رخنه كرد . خصوصا در روزهاي جمعه بيشتر از قبل دلنگ مي شد و آن روز نيز جمعه بود . الان بيش از صد هفته بود كه كسي به ديدنش نيامده بود . طبق معمول به كنار پنجر ه ي آهني كه ته اتاق آسايشگاه بود رفت و با چشمان كم سويش به سمت در آسايشگاه خيره شد . بغض تمام وجودش را در برگرفته بود حس مي كرد ديگر فراموش گشته بود و واقعيت نيز چنين بود . دوباره برا تسلي خودش ياد گذشته افتاد روزگاراني را ورق مي زد كه دختر نوجواني بود و تازه زيباييش نمايان گشته بود و عده اي مهمان قرار بود به خانه ي آنها بروند . آوا دليل آمدن آنها را متوجه نشده بود و وقتي به خود آمد سر سفره ي عقد بود و تازه همسر اينده اش را مي توانست دزدي ببيند . با سلام و صلوات آنها را روانه ي حجله كردند . تازه آوا متوجه شده بود كه ديگر بايد از خانه ي پدر به خانه ي ديگر پاي گذارد . ديري نپاييد كه او در آن خانه خانم خانه گشته بود و مسئوليت همسري را انجام مي داد كه غرو لند هاي مادر همسرش (رشيد) و خواهرانش شروع شد . به هر بهانه ي چشمن او را گريان مي ساختند ولي او به خاطر اينكه كسي خصوصا پدرش موضوع را متوجه نشود همه را پنهان مي ساخت .

روزگاران سختي براي او در حال سپري شدن بود . روزي را به ياد مي آورد كه باردار گشته بود و چيزي نمانده بود كه فارغ شود ولي دوباره كارهاي دشوار را به او واگذار مي كردند او مجبور بود شير گاوها را بدوشد و در آن زمستان سرد كه برف شهر را سفيد ساخته بود ظرف ها را درون حياط بشويد . دستانش از شدت سرما ترك خورده بود . ياد اين روزگار او را آزار مي داد حتي لحظه اي كه فرزند اولش سعيد بدنيا آمد او نديك بود از شدت ضعف از دنيا برود ولي به هر زحمتي شد توانست زنده بماند . در اين افكار غرق شده بود ولي چون احساس خوبي از آن روزگار نداشت از آن افكار جدا شد . به خودش آمد و دوباره در اصلي را نظاره كرد ولي كسي نبود كه يادي از او نمايد .

دوباره به فكر فرو رفت بعد سالها خون دل خوردن تازه توانسته بود زميني براي خودشان دست و پا سازد و همراه رشيد و تعدادي كارگر مشغول ساختن خانه ي خودشان شده بودند چقدر آن روزگار شيرين بود سعيد حدود ده سال داشت و خدا به آوا سه دختر ديگر نيز داده بود حالا خانواده ي آنها پر تعداد شده بود رشيد نيز همانند كوه در كنارش قرار داشت گرچه كارگري بيش نبود ولي با تلاش فراواني كه انجام ميداد توانسته بود آوا را خوشبخت سازد . با وجود تمام رنج هايي كه پدرو مادرش به رشيد داده بود اما او هميشه احترام آنها را نگه داشته بود . هرگز به خودش جرات نمي داد كه با تندي با آنها سخني گويد .

كم كم روزهاي سخت آوا رو به سپري شدن بود فرزندانش نيز كم كم در حال بزرگ شدن بودند شايد بدترين خبري كه او را آزرد مرگ پدرش بود . آوا هميشه پدرش را بعد پروردگارش مي پرستيد وقتي خبر مرگ پدرش را به او رساندند تا ساعت ها دچار حس غريبي گشته بود . حتي قطره ي اي اشك نيز از چشمانش جاري نشده بود زماني بغضش از هم گسيخت كه قرار بود وارد قبر خويش شود . ديگر آوا نتوانسته بود جلوي اشك هايش را بگيرد و اشك همانند سيل روي گونه هاي خشكش را گرفت و تا چند مدت شب و روز از غم فراغ پدر تنهايي گوشه اي چمباتمه مي زد و به ياد پدرش مي گريست .

بعد مرگ پدرش رشيد بيشتر از قبل مراقب آوا مي شد . هميشه به هر دري مي زد تا اسايش آنها را فراهم نمايد . آوا روزي را به خاطر مياورد كه رشيد طبق معمول براي كار روانه ي خيابان شده بود ولي آن روز نتوانست كاري بجويد از شدت سردي هوا كارها تعطيل شده بود ولي رشيد خوب مي دانست كه شب يلدا بايد تنقلات را براي خانواده ي خويش تهيه سازد براي همين پرسه زنان مشغول جمع آوري پلاستيك از بيابانها شد وقتي به خودش آمد كه خيلي از شهر دور شده بود و ديگر افتاب نيز در حال غروب كردن بود با گوني پر از پلاستيك به سر خيابان اصلي آمد اما كسي در آن سرما رشيد را تحويل نمي گرفت سرما دستان پينه بسته ي رشيد را خشك ساخته بود پاهايش نيز از شدت سردي مي لرزيد ولي ياد خانواده او را سرپا نگه داشته بود بعد مدت طولاني ماشيني براي او ايستاد و او را تا محل فروش پلاستيك ها رسانيد و بعد فروش آن توانست تنقلاتي تهيه سازد و روانه ي خانه گشت . در بين راه مدام حالش بهم مي خورد ديگر نايي برايش نمانده بود سرما او را مي آزرد . به در خانه كه رسيد اوا منتظرش مانده بود آخر رشيد مونس تنهايي او بود . رشيد به محض ديدن آوا حالش دگرگون شد و با هم به خانه رفتند و شب يلدا را به صبح رساندند .

بعد از شب يلدا حال و روز رشيد روز به روز بدتر مي شد و بعد دو ماه ديگر نايي برايش نمانده بود . روزي آوا را با صداي لرزان صدا زد . دست سردش را در دستان آوا نهاد . از او به خاطر زحماتش تشكر كرد و فرزندان را نيز صدا زد و از آنها خواست كه در غيابش حواسشان به آوا بيشتر باشد و بعد چند دقيقه دستان سردش در دستان آوا سرد سرد گشت و نفسش پس رفت و ديده از جهان گشود حال ديگر مونس تنهايي آوا رفته بود و او مجبور بود همه ي فرزندانش را به تنهايي بزرگ نمايد در آن زمان سعيد فرزند بزرگ آنها تنها پانزده سال داشت و مشغول خواندن درس بود و آوا مجبور شد براي تامين نيازهاي مادي فرزندان به خانه هاي مجلل بالا شهر رود و روزها تا شب كار كند و شب نيز به فرزندانش رسيدگي نمايد .

آوا هم توانسته بود دختر خوبي براي پدر و مادرش باشد و هم همسري مهربان براي رشيد و هم مادري دلسوز براي فرزندانش شده بود . بعد سالها سعيد روانه ي دانشگاه شد و توانست مدرك پزشكي خود را بگيرد .

سولماز سحر و سارا نيز به خاطر زحمات زياد آوا توانستند درس خود را ادامه دهند و هم ازدواج كردند و هم براي خوشان معلم شدند . آوا در اين سالها كم كم پا به سن گذاشته بود و ديگر از آن جواني خبري نبود حدود بيست سال از مرگ همسرش مي گذشت و او در اين سالها تك و تنها فرزنداش را به درجات بالا رسانده بود . چند سال آوا نزد سعيد نگهداري مي شد گرچه همسر سعيد زياد موافق نبود ولي لااقل آوا مي توانست فرزندش را مواظبت كنند . تا اينكه بعد چند سال آوا چشمانش كم سو گشت و روزي خواست تا دواي فرزند سعيد را به او بدهد ولي چشمانش خوب نتواست آن دوا را ببينيد و به جاي آن كمي الكل به او داد . اين كار بهانه ي خوبي بود تا همسر سعيد از دست آو ناراحت شود و با بي شرمي تمام سيلي محكمي به صورت آوا نواخت . سعيد نيز تنها نظاره گر اين صحنه شد . آوا تازه فهميده بود ميوه ي چند ساله اي دلش را آزرده بود و بر زمين افتاد. شايد آن لحظه عرش خدا نيز به صدا در آمد به هر مشقتي بود از جايش بر خواست و با دستان لرزاني كه داشت عصايش را برداشت و روانه خانه ي دخترش سولماز شد . حدود يك سالي نيز آنجا بود تا اينكه همسر سولماز خواهان رفتن آوا از آنجا شد و سحر و سارا نيز زير بار نگهداري او نرفتند و با مشورت يكديگر او را روانه ي خانه ي سالمندان كردند . آوا در همين حال و هوا بود كه ناگهان صداي دوستانش او را از آن حالت بيرون آورد . گونه هاي اشك چشمانش را تر كرده بود .

ديگر آوا از زيستن خسته شده بود در درون سينه هر روز آرزوي مرگ مي كرد و منتظرروزي مانده بود كه مونس تنهاييش بياييد و او را از اين زندان رها سازد. از جايش برخواست و كمي درون اتاق مشغول قدم زدن با دستان لرزان شد . عصايش تنها مونس او شده بود . ديگر نايي برايش نمانده بود. در دوران كودكي هميشه دوران كهنسايش را سرشار از لذت زندگي مي ديد . همان گونه كه مادرش در نهايت مهرباني زندگاني را بدرود نمود . ولي هرگز پايان او شبيه به مادرش نشده بود . حسرت يك لحظه خوشي درون سينه ي پر از غم او مانده بود . زماني كه فرزندان خود را در هواي سرد بغل مي كرد و براي اينكه آنها سرما نخورند خود را در معرض سرما قرار مي داد چنين مي پنداشت كه روزي آنها عصاي دستش خواهند شد اما امروزش را مي ديد كه تك و تنها كنج ديوار نمور كنار پنجره ي اتاق سالمندان با چشمان خيره رو به در ورودي منتظر ورود مونس تنهايي خويش مانده بود .

در همان حالت ايستاده از اتاقش بيرون رفت اما پرستاران از رفتن او به بيرون ممانعت كردند و او مجبور شد به اتاقش باز گردد . خيلي افسرده شده بود و از همه بدتر از لحاظ جسمي نيز وضعيت چندان مطلوبي نداشت ناگهان حالش بهم خورد سرش گيج رفت و عصا از دستانش رها شد و با صورت بر زمين خورد . هنگامي كه به زمين خورد صورتش به شدت آسيب ديد و به زور دهانش را به سخن گشود و مقدار آب طلب كرد . تا رسيدن پرستاران دوستانش كمي آب به او رساندند دوستانش از خوردن زمين او خيلي ناراحت شده بودند حتي از اتاق ديگر نيز مردان به آنجا رسيده بودند . يكي از آنها گفت شنيده بودم كه فاطمه زهرا با صورت بر زمين خورد ولي آن زمان نتوانستم زياد آن را باور كنم امروز ديدم مادري با صورت بر زمين خورد و تنم لرزيد . در همين حال و هوا بودند كه رفته رفته نفس آوا پس مي رفت و دستانش رفته رفته سرد مي شد كه ناگهان از دور رشيد را ديد كه با چهره ي زيبا به سمتش روانه شده است و به نزدش رسيد و دستانش را در دست خويش نهاد . خيلي وقت بود كه آوا منتظر تنها مونس تنهايي خويش مانده بود بلاخره روز موعود فرا رسيده بود و رشيد از او خواست كه برخيزد ولي آوا ناتوانيش را بيان كرد ناگهان رشيد دستانش را به سمتش دراز كرد و او را بلند كرد . آوا هنگامي كه برخواست فهميد كه ديگر چشماش كم سو نيست و ديگر دستانش نيز تكان نمي خورد گويي تمام دردهايش با آمدن مونس تنهاييش التيام يافته است. ديري نپاييد كه همراه رشيد راهي ديار ديگر گشتند.

يك ماه بعد مرگ آوا سعيد به سراغش آمد و قصد دلجويي از او را داشت ولي تازه فهميد كه او ديگر چشم از جهان گشوده است و حالا او بدون مادر مي بايست مسير طولاني زندگي را در حسرت ديدارش بسر برد . شايد تنها دليل آمدن او مرگ فرزندش و همچنين نانينا شدن همسرش بوده باشد كه با اذن خدا صورت گرفته بود .



تاريخ : یکشنبه سی ام بهمن 1390 | 21:22 | نویسنده : ققنوس شب حسین |

روياي خيس

بوي نم كم كم فضاي اتاق را در بر گرفته است آسمان به شدت باراني است نمي دانم داستان را از كجا آغاز كنم قلمم كند گشته ديگر ناي نوشتن را ندارم بغض مرا تحت شعاع خويش قرار داده است نه ميل تركيدن دارد  ونه ميل رهايي. درون كوچه ي بن بست بچه ها هنوز زير باران مشغول هياهو و بازي هاي كودكانه خويش هستند .

چه دوران شيريني در سر دارند اي كاش من نيز در همين حالت بودم و هرگز بزرگ نمي شدم تا سختي زندگي را تجربه نمايم پنجره اتاقم از قطرات باران كاملا خيس گشته و شيشهاي آن نيز لك شده است ديگر بيرون را نمي شود اشكارا نظاره كرد . از جايم بر خواستم و به سمت پنجره رفتم و آنرا باز كردم . باران همچون مايه ي شا بخش به صورتم بوسه مي زد .

حالا مي توانستم نفس عميقي بكشم . صداي بچه ها را نيز بهتر مي توانستم گوش دهم . گرچه هوا سرد بود و اين سردي استخوانهايم را ازار مي داد ولي اين حال و هوا را دوست دارم . گويي آتش درونم را مي توانست كاهش دهد . پنجره را گشودم و به گوشه اي از اتاق رفتم . دوست داشتم به زمان گذشته نگاهي كنم گرچه از قديم الايام مي گفتند گذشته ها گذشته ولي من از زمان حال خويش به شدت اندوهگين گشته بودم . گوشه ي اتاق چمباتمه زدم و به فكر فرو رفتم ياد روزگاراني افتادم كه هنوز دور لبم سبز نگشته بود هنوز معناي عشق را تجربه نكرده بودم هنوز آواي غم سر نداده بودم .

تمام دلخوشي من بازي هاي كودكانه گشته بود . نمي دانستم روزگار چگونه سپري مي شد . به اميد خريد نان سنگک با بچه ها در زنگ هاي تفريح به نانوايي مي دويديم و تكه پنيري نيز آغشته به آن مي كرديم و مشغول خوردن آن مي شديم. روزگار خوبي بود با كمترين پول مي شد خود را سير كرد .

پدر با كمترين درامد نيز شرمنده ي خانواده ي خويش نمي شد . از اين افكار بيرون آمدم و نگاهي به ساعت روي ديوار انداختم گويي ساعت نيز از نم باران الهام گرفته بود و از كار افتاده بود . اي كاش مي شد زمان به همين صورت متوقف مي شد . ياد روزگاران قديم هميشه مرا آزار مي دهد . آن روزگاران سايه ي پدر بر بالاي سرم نقش بسته بود . اما ديري نپاييد كه در همان نوجواني پدرم را از دست دادم. نمي دانم چرا تا اسم پدرم را بر زبان جاري مي كنم اشك همانند سيل روي گونه هايم را مي گيرد . ديگر قدرت هر كاري را از من سلب مي كند . هميشه تنهايي را به ازدهام ترجيح مي دهم . چون احساس مي كنم در تنهايي مي توانم با پدرم سخن بگويم . مي توانم به او بگويم در اين سالهاي درازي كه سايه اش از روي سر ما جدا شده است چه بر سر ما آمده است . هميشه در درون مدرسه بچه ها مرا با نام يتيم صدا مي زدند .

هميشه به يتيمي من مي خنديدند . زمان انجمن اوليا كه مي شد هميشه جاي خالي پدرم را احساس مي كردم . پدرم مي خواهم با تو امروز كمي درد دل كنم آخر كسي را بهتر از تو نمي دانم . مادرم از آن روزي كه رفتي هر روز پيرتر و چروكيده تر مي شود . ديگر سوي چشمانش كمتر از آني گشته كه بتواند مرا ببيند . گوش هايش نيز ديگر صدايي نمي شوند . پدرم اگر فرشته اي آيد و از من پرسد تنها آرزويت چيست مي گويم ديدن روي ماه پدرم . بنگر به چهره ي غمگين من بنگر . چقدر دوست داشتم مرا در آغوشت بگيري و من روي شانه هايت اشك بريزم .  داغ نداشتن پدر را فقط يتيمان مي دانند . كمي به خودم آمدم اشك هايم روي گونه هايم را گرفته بود بغض از گلويم رها شده بود و كمي احساس راحتي مي كردم . مي خواستم بيشتر آسوده باشم لباس هايم را به تن كردم و از اتاق بيرون زدم . خواهرم مشغول دادن قرص هاي مادرم بود .

آهسته درب را بستم و زير باران از كوچه به سمت خيابان حركت كردم . در بين راه چوب كبريتي را نگاه كردم كه درون جوي آب افتاده بود . شدت اب به قدري بود كه حتي از داخل جوي به بيرون نيز طغيان نموده بود . چوب با وجود شدت زياد آب مي توانست سريعتر حركت كند . اما مسير حركتش دست خودش نبود . درست همانند ما انسان ها كه در مسير زندگي بيشتر اوقات مسير حركتمان مشخص نيست . در اين زمانه پول حرف اول را مي زند . كمي از كوچه دور شدم به اول خيابان رسيدم . كنار خيابان شخصي كارتون خواب را ديدم كه باران خانه اش را خيس نموده بود . از نگاهش مي شد گرسنگي را در درونش ديد گويي چند روزي بود كه طعام سيري نخورده بود . ناتوان و خسته گشته بود . جاي خوابش نيز تر شده بود و ديگر خواب نيز بر چشمانش حرام شده بود . دلم برايش خيلي سوخت . اندكي پول همراه خويش داشتم كه مي خواستم سوار ماشين شوم و مثل هميشه به مزار بروم ولي چهره ي گرسنه ي اين مرد مرا مجذوب خود نمود و آن مقدار پول را به او دادم. بعد گرفتن پول گويي تمام دنيا را به او داده بودم حال مي توانست طعامي بخرد و خود را از گرسنگي نجات دهد .

به خاطر نداشتن پول پياده به مسيرم ادامه دادم . بعد گذشتن از خيابان به پارك بزرگ شهر رسيدم . براي رفع خستگي كمي روي صندلي نشستم  عده اي كمي دورتر مشغول صحبت كردن شده بودند . گوش هايم را تيز كردم تا از سخنانشان چيزي بفهمم . رشته ي كل حرف هاي آنها پول شده بود . يكی از آنها به ديگر دوستانش چنين مي گفت :مدتي است كه زن اختيار نموده ام دوران نامزدي دوران نسبتا خوبي بود . دوراني كه زياد هزينه بر نبود و كسي را در كنارت مي توانستي احساس كني كه همدم غم هايت گشته بود اما بعد از عقد كردن ديگر اين پول بود كه همدم اصلي ما شده بود . هر جور كه زحمت مي كشيدم به قول معروف هشتم گرو نه بود و نمي توانستم زيور آلاتي را برايش محيا سازم . كم كم از من سرد شد . ديگر خوشي ها رخت بر بستند و غم جايگزين آن شده بود . ديگر كمتر او را مي ديم تا اينكه روزي خبر جداييش را سر داد .

تنها مشكل ما نداشتن پول بود و او نيز نتوانست شرايط مرا درك كند و بدون گرفتن مهریه از من جدا شد . بعد شنیدن حرف هاي آنها بيشتر منقلب شدم . واقعا پول حلال مشكلات شده بود . از جاي خويش بر خواستم و به مسيرم ادامه دادم . در بين راه بعد شنيدن ماجراي آن جوان بياد عاشقي خويش افتادم .

من نيز قرباني پول شده بودم .بعد از چهار سال توانستم دل آيدا را بدست آورم . آيدا دختر زيبا رويي بود كه در خانواده ي نسبتا مرفهي زندگي مي كرد . مسير مدرسه اش با مسير كار من مطابقت مي كرد . هر روز به عشق ديدنش به بيرون خيره مي شدم . از ترس همصحبتي با او به ديدارش نمي رفتم و هميشه از دور او را نگاه مي كردم .

روزگار از كنار هم مي گذشتند و من حتي نتوانسته بودم كلامي با او سخن بگويم هميشه مي پنداشتم كه او از طرز رفتارم پي به علاقه ام نسبت به خودش برده است . تا اينكه خبردار شدم كه با شخصي نامزد كرده است . ديگر آتشم درون سينه شعله ور گشته بود و مي خواستم هر گونه كه شده اين نامزدي را بر هم زنم . به سمت منزلش روانه شدم و وقتي رسيدم دق الباب كردم خواهر آيدا درب را گشود و بي هوا وارد خانه شدم .با سرو صدايي كه خواهرش به پا كرد همه را به حياط سوق داد ديگر نمي خواستم حرف هاي ناگفته ام زده نشود . ديگر خسته شده بودم .نمي توانستم باور كنم كه آيدا مرا رها كرده باشد و بعد كلي درگيري با دخالت ماموران از آنجا بيرون آمدم و روانه ي زندان شدم .

حدود شش ماه درون زندان ماندم در اين مدت مادرم از همه بيشتر به ديدارم مي آمد. و هر دفعه با چشمان خيس زندان را ترك مي كرد . همين دليلي شد كه چشمانش كم سو گشت . بعد از خروج از زندان تازه فهميدم كه در زندگي بازنده اي بودم و يك بار ديگر زخم خورده ي زندگي گشته بودم كه خود از آن بي اطلاع مانده بودم .

سرم درد گرفته بود و همچنان در هواي افكارم به سمت مزار در حركت بودم مشكلات جامعه بزرگترين مانع بر سر راه جوانان شده بود. چند روز پيش كه براي انجام كاري روانه خيابان شده بودم زني را ديدم كه دستان كوچك فرزندش را بر دست داشت و دوان دوان با چشمان خيس به سمتي مي شتافت . به سرعت خودم را به معركه رساندم و او را كمي آرام ساختم و از او درباره ي رفتارش سوال كردم . انگشتش را به سمت پيرمردي روانه كرد . اول نفهميدم منظورش چيست كمي كه بيشتر سوال كردم فهميدم كه اين زن سالها پيش همسرش را به خاطر سرطان از دست داده بود و در اين شهر تنها مانده بود .

در ديارش نيز كسي برايش باقي نمانده بود و در اين دنيا تنها اميدش سارا دختر كوچكش شده بود . وقتي به چهر ه ي سارا نگاه كردم ناخداگاه اشك در چشمانم حلقه بست . او نيز همانند من سايه ي پدر را از دست داده بود . نگاهش پر از حرف هاي ناگفته بود از دنيا شكايت داشت از اينكه هم سن و سالانش همراه پدر و مادر براي خريد وسايل بازي به سمت مغازه حركت مي كردند و او بايد نظاره گر آنها باشد . دستان كوچكش ترك خورده بودند و صورت زيبايش در لابلاي جامه ي كهنه اش گم گشته بود . مادرش براي امرار معاش مجبور شده بود بر سر چهار راه بايستد و دستانش را به سمت ديگران دراز كند . در اين ميان گاه گاهي حرف هاي نامربوط نيز به او زده مي شد . او برايم نقل كرد هنگامي كه براي كمك به سمت پيرمرد رفتم او قبول كرد كه طعام و لباس برايمان جفت و جور سازد ولي در قبالش بايد خودفروشي مي كردم و اين موضوع مرا برانگيخت و از ترس آبرو به سرعت گريختم. بعد شنيدن اين سخنان خيلي دوست داشتم پيرمرد را خفه سازم ولي امثال اين افراد در جامعه كم نيست .

به سمت دختر بچه رو كردم و هر چقدر كه داشتم به او دادم و براي خوشبختيشان آرزو كردم . در جوابم زن چنين گفت : برادرم خيلي دوست دارم كه فرزندم را خوشبخت ببينم براي خوشبختيش حتي حاضرم تمام زندگيم را فدايش سازم از خدا بخواه اگر من گناهكارم به پاي فرزند يتيمم نگذارد .

از او كه دور شدم تا رسيدن به مقصد مدام اشك هايم را از روي گونه هايم پاك مي كردم آخر فقط درد يتيم را يتيم مي داند . باز ياد خاطره اش نيز چشمانم را خيس كرده بود كم كم به سمت مزار رسيدم . بر مزار پدرم آب روان ريختم و آن را شستم و بعد از خواندن فاتحه درد و دل هايم با او دوباره شروع شد . درد و دل هايي كه هميشه همراه من بوده و هست . بگذاريد مقداري را نيز براي شما نقل كنم . پدرم بعد رفتنت مادرم خيلي زود پير گشت و ديگر ناي ديدن ندارد .

صداها را نيز به وضوح نمي تواند بشنود . به خاطر شرايط مالي كسي حاضر نشده كه براي خوشبختي دخترت پيش قدم شود . آخر هر چه باشد او يتيم است من نيز ديگر نايي در بدن ندارم . تنها اميدم رسيدن به تو بوده و غير از اين ديگر آرزويي ندارم . بعد كلي سخن گفتن با پدرم متوجه شدم هوا تاريك گشته وبايد رهسپار خانه شوم . از مزار به سمت مقصدم روانه شدم دردرونم مدام به اين فكر مي كردم كه اشخاص ثروتمند نيز آيا زخم را در زندگي تجربه ساخته اند يا فقط زخم ها براي افراد بي كس و درمانده است .

پايان



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | 9:42 | نویسنده : ققنوس شب حسین |

آخرین گناه

سعیده دختر زیبا رو و به قول معروف سر وزبان داری بود که در همان اوایل کودکی پدر خویش را از دست داده بود و مادرش نیز برای امرار معاشش مجبور شد که ازدواج کند ولی ناپدری سعیده او را از مرجان مادر سعید جدا ساخت

دوران کودکی سعیده دوران بسیار منحصربه فردی برایش بود زیرا که در کنار پدر ومادرش از محبت آن دو لبریز می گشت وهمیشه به خاطر هوش سرشارش نفر اول در همه ی زمینه ها می گشت.

روزگار کم کم ورق خورد وسعیده در سن دوازده سالگی یتیم گشت نمی دانم چه تعریفی می شود در خصوص دختری که پدرش را از دست داده می توان بیان نمود اما حکیمی بلند مرتبه می گوید پسر بیشتر با مادر خویش صمیمی است ودختر با پدرش . وحالا سعیده تکیه گاه اصلیش را از دست داد .

چند ماه اول روزگار سعیده بد نبود زیرا که عموهایش به او سر می زدند واو را نوازش می کردند عمه های او نیز چنین بودند سعیده بییچاره نه خاله ای داشت ونه دایی ولی عموهایش نقش پدرش را تا یک سال ایفا کردند .

بعد یک سال مرجان ازدواج کرد زیرا رفتارهای برادران شوهرش رفته رفته نسبت به او وسعیده کم رنگ می شد از همان ابتدا علی شوهر مرجان با آمدن سعیده مخالف بود و او را به خانه عمویش سپردند . ولی زن عمویش زیاد روی خوشی به او نشان نمی داد .

در یک روز بهاری سعیده که کتک شدیدی از زن عمویش خورده بود قصد فرار از آن خانه ورفتن به پارک را نمود . حالا او دیگر 16 ساله بود دختری معصوم وچشم وگوش بسته البته به اصطلاح امروزی ها .

روانه پارک شد و در آن جا مدتی سکنی گزید. چندی نکشید که پسر جوانی به او نزدیک شد وبا او مشغول هم صحبتی شد . سعیده چندان روی خوشی به او نشان نمی داد ولی ته دلش هم بدش نمی آمد با یکی در ودل کند.

پویا ( همان جوان) درباره خودش ووضعیت خوب مالیش با سعیده در حال صحبت بود وکم کم ظرف کمتر از یک ساعت به اصطلاح مخ او را زد .

بعد با هم به پیتزا فروشی رفتند وبعد سیر شدن پویا از او خداحافظی کرد وشماره اش را به او داد همچنین کمی پول نیز همراه سعیده کرد .

سعیده که روی بازگشت به خانه ی عمویش را نداشت کارت تلفنی خریداری کرد وبه پویا زنگ زد وپویا کمتر از نیم ساعت آنجا حاظر شد وسعیده را به خانه ای که پدرش برای او خریداری کرده بود برد.

کم کم روی آنها به یکدیگر باز شد و روابط عاشقانه ی آنها جای خود را به روابط زناشویی داد ولی نه سیقه ای در میان بود ونه ازدواجی .

سعیده رفته رفته از این نوع رابطه متنفر می شد ولی پویا قول ازدواج به او را می داد و سعیده نیز ساکت می شد وچیزی نمی گفت مدت زیادی از این مراودت می گذشت که ناگهان یک روز سعیده حالت تهوع بهش دست داد وپویا او را به درمانگاه برد و دکتر خبر بارداری او را به پویا اعلام کرد ولی پویا این مسئله را به سعیده نگفت .

2

چند مدتی از روابط آن دو می گذشت ورفته رفته روابط آنها کم رنگتر می شد یک روز که سعیده برای خرید منزل را ترک کرده بود موقع بازگشت  چیز عجیبی دید کامیونی که کنار ساختمان آنها پارک شده بود وعده ای کارگر که مشغول بردن لوازمات منزل به داخل ماشین بودند.

جلو رفت وخواست ممانعت کند ولی کسی به حرف های او اهمیت نداد سرش گیج می خورد حالش زیاد خوب نبود وبه زحمت شماره ی پویا را گرفت وپویا با نیرنگهای زیاد او را آرام کرد وقول زندگی بهتری را در جای بهتر به او داد ودر همنا پارک قدیمی با او قرار گذاشت .

سعیده به پارک رفت وپویا هم رفت و درباره زندگی آینده کلی با یکدیگر هم صحبت شدند و طبق معمول پویا سعیده را آرام کرد.

شب شد وپویا رفته بود وقرار بود که زود برگردد وسعیده را همراه خود ببرد ولی نیامده بود که ناگهان حال سعیده بهم خورد وبر زمین افتاد .درد عجیبی در شکمش احساس کرد لبانش خشک شده بود وحتی توان گفتن کمک را نیز نداشت چشمان نیمه بازش اطراف پارک را نظاره می کرد ناگهان معتادی که در حال تزریق بود او را دید وبعد خواستن کمک او را روانه بیمارستان کردند.

بیچاره سعیده که در غریبی کامل در بیمارستان بسر می برد موبایلش را خواست بردارد که هر چقدر دنبالش گردید اثری از آن نبود و سریع به آن معتاد شک کرد و مشغول نفرین به او شد که در همان لحظات همان معتاد با دسته گلی داخل شد ولی سعیده کم طاقتی کرد وکلی بد وبیراه نثارش کرد .

علی ( همان مرد معتاد) نگاه معنی داری به او انداخت و اشاره به کنار بالشت او کرد و سعیده موبایلش را پیدا کرد و تا خواست سخنی بگوید علی خنده ای بر لب انداخت و لیوان آبی آورد واو را آرام کرد سعیده از شدت شرمندگی آب را بر زمین می ریخت ومی خورد .

علی برای ساعتی از او خداحافظی کرد که به اصطلاح خودش نعشه کند وباز گردد . سعیده نیز مدام شماره ی پویا را می گرفت ولی خاموش بود دیگر طاقت نیاورد واز بیمارستان خارج شد و به طرف منزل پویا روانه شد علی بعد دو ساعت وارد بیمارستان شد و از نبود سعیده تعجب کرد و تا خواست فرار کند او را گرفتند وروانه حسابداری کردند علی که توان پرداخت مخارج آنجا را نداشت مشغول کار در بیمارستان شد .

وقتی سعیده به در خانه ی پویا رسید دو دلی امانش را بریده بود وبالاخره توانست زنگ در خانه ی آنها را بفشارد.

مادر پویا در را گشود سعیده که حسابی ترسیده بود ماجرا را به مادر پویا گفت ولی مادرش سریع در را بست  سعیده که اهل شر نبود با ناامیدی باز گشت حالا دیگر تنها شده بود می خواست گریه کنه ولی بغضش نمی شکست .

به همان پارک رفت و گوشه ای نشست دیگر ترس در وجودش نبود غم و غصه ی فراوان او رادر بر گرفته بود . شب شده بود وتاریک به سراغش آمده بود که ناگهان دستان غریبی شانه هایش را فشار داد سعیده سرش را بالا برد و علی را دید که با نگاه معنی دار به او زل زده بود و دیگر طاقت نیاورد و تمام راز دلش را با او در میان نهاد .

بعد چند ساعت بلند شد تا به دستشویی پارک برود و علی نیز او را همراهی کرد که ناگهان از شدت گرسنگی سرش گیج رفت و به شدت بر زمین خورد و از درد شکم به خود می پیچید به بیمارستان رفتند و بعد مدتی پرستاری به علی مرگ بچه را گزارش داد .

بعد چند ماه حال سعیده کاملا خوب شده بود که خبر جالبی توجه او را جلب کرد . پویا با دختری به شمال رفته بود برادر دختر آنها را دنبال کرده بود و با چند نفر از دوستانش در حال عشق بازی او را به فجیح ترین صورت ممکن کشته بودند .

دیگر هیچ چیزی او را آزار نمی داد خبر بهتر اینکه علی به خاطر اینکه عاشق سعیده شده بود معتادیش را ترک کرده بود و هفته بعد نیز قرار بود ازدواج کند .

گرچه این گناه چیز کوچکی برای سعیده نبود ولی این گناه آخرین گناه زندگیش بود .

  



تاريخ : چهارشنبه سی ام آذر 1390 | 23:21 | نویسنده : ققنوس شب حسین |

سلام دوستان گلم فرا رسيدن سالروز شهادت سيد وسالار شهيدان بر شما تسليت اين داستان درام من بر مبناي امام حسين نوشته شده است شايد روزي ما نيز كربلا را ديديم

حجاب و عفاف

هوا رفته رفته رو به سردي مي رفت و برگ هاي درختان پشت سر هم بر زمين مي ريختند . ديگر از سبزي خبري نبود و چهره ي طبيعت از زرد به سفيدي گراييده بود . از لابه لاي شهر بزرگ هنوز هم كوچه ي زير بازارچه پابرجا مانده بود . گرچه از مردمان سالهاي دور خبري نبود ولي بوي آن مردم در تن فرزندانشان ديده مي شد . بعد از گذر از بازارچه مسجدي زيبا كه ياد روزگاران قديم بود هنوز صلابت خود را حفظ كرده بود و مردم در بيرون مسجد و در شمع خانه ان شم هاي خودشان را براي نيت هايي كه در ذهنشان مي گذشت روشن مي ساختند . گرچه روزگار اعتقادات و باورهاي مردم را كمرنگ تر ساخته بود ولي گويي در زير بازارچه هنوز هم آن سنت ها پابرجا مانده بود . كوچه ي بعد از مسجد خانه اي قرار داشت كه روزي سيد احمد در آنجا زندگي مي كرد مردي كه در يگانه پرستي بسيار نمونه بود . سيد احمد سالها پيش به خاطر كهولت سن فوت كرده بود ولي تنها يادگارش كه از ازدواجش با مه لقا همسرش مانده بود هنوز در آن خانه زندگي مي كرد دختري كه واقعا در پاكي تك بود . سيد احمد در جواني فردي بسيار زحمت كش و بخشنده بود و همه ي افراد اعم از بزرگ و كوچك او را همانند معبودي مي پرستيدند . سيد احمد در خداپرستي نمونه بود . اين خداپرستي او به گونه اي بود كه حتي در سن ميان سالي هنگامي كه زمان تقسيم اراضي بود و دولت به او هزار متر زمين بخشيده بود او از پذيرفتن آن امتناء كرده بود . دليلش براي آن نيز ناراضي بودن مردم و از بين بردن حق الناس بود . او كساني را كه از اين زمين ها ثروتي به دست آورده بودند را منع مي كرد و خطاب به آنها مي گفت كه نماز خواندن در اين خانه ها ثوابي ندارد و حتي از كنار آن خانه ها هم گذر نمي كرد . بعد از گذشت حدود سي و پنج سال از سنش با مه لقاء ازدواج كرد . زندگي آنها هر روز بهتر از ديروز مي شد . سيد احمد آنقدر تقوا داشت كه حتي قبل از هر گونه كاري وضو مي گرفت و خيلي كم پيش مي آمد كه او بي وضو روز خويش را به شب رساند . همسرش مه لقاء نيز زني بود كه در حجاب وعفاف در آن زمان تك بود . هر كسي آن دو را مي ديد به ياد علي و فاطمه مي افتاد . گرچه درجات آنها بسيار بالا بود ولي اين دو نيز دست كمي از آن دو اسوه ي تقوا نداشتند . مه لقاء بسيار كم در اذهان عمومي ظاهر مي شد و وقتي هم كه در بين مردم مي آمد آنقدر حجابش را رعايت مي كرد كه كسي جرات نداشت به او سخني گويد . زيبايي بسيار داشت صورت تقريبا گرد با ابروهاي كشيده  كه چشمان درشتش او را بسيار زيبا ساخته بود . ولي اين زيبايي هرگز او را از راه اصلي كه همان معبودش بود جدا نساخته بود . چند سالي اين دو با يكديگر زندگي كردند ولي خدا به آنها فرزندي عطا نمي كرد . سيد احمد گرچه از نداشتن فرزند غصه مي خورد ولي رفتارش به گونه اي بود كه مه لقاء كمتر ناراحت مي شد ولي زخم زبان هاي زنان همسايه او را آزار مي داد . حدود شش سال از زندگي آنها مي گذشت ولي نبود فرزند در زندگي آنها خلا بزرگي را به وجود آورده بود كه آرامش آنها و خصوصا مه لقاء را تحت شعاع خود ساخته بود . مه لقاء هر روز از خدا فرزندش را خواستار مي شد ولي گويي خداوند صداي آنها را نمي شنيد . سيد احمد فردي بسيار درون گرا بود و حتي بعد از اينكه اين كمبود به ده سال رسيد هرگز در مقابل خداوند كفري نكرد و هميشه به جان مردم دعا مي كرد و بعد از كلي دعا تقاضاي خودش را به معبودش بازگو مي كرد . كم كم نا اميدي داشت مه لقاء را از پاي در مي آورد . روز به روز نق نق زدن او بر سر همه علي الخصوص سيد احمد بيشتر مي شد . ديگر سيد احمد آرامشش رو به تخريب بود كه مه لقائ فهميد حامله شده است . باورش براي هر دوي آنها دشوار بود . خداوند بعد از حدود چهارده سال به آنها فرزندي عطا كرده بود و اين باعث خرسندي آنها شده بود . در دل هر دو خصوصا مه لقاء شوري عجيب بر پا شده بود . كم كم پرده هاي غم از جلوي چشمان آنها در حال رخت بر بستن بود و بعد از به دنيا امدن فاطمه زندگي آنها رو به عرصه ي شيريني گذاشت . به خاطر وجود فاطمه سيد نذر و نياز كرد و با خداي خودش عهد كرد كه هر سال طعامي را بين مردم تقسيم نمايد . چند سالي از آمدن فاطمه مي گذشت هر روز بوي خوش زندگي را براي سيد تداعي مي ساخت بخصوص هنگامي كه بوسه بر لبان فاطمه مي زد موجي از شور و شوق سراسر وجودش را در بر مي گرفت . اما ديري نپاييد كه سيد احمد برعصر سكته قلبي درگذشت . مرگ سيد به شدت مه لقاء را تنها گذاشت . هر پنج شنبه دستان كوچك فاطمه را مي گرفت و بر مزار سيد مي رفت و از ته دل براي سيد مي گريست . مه لقاء مي دانست سيد احمد چقدر فرزندش را دوست داشت ولي نوازش دختر خيلي ادامه پيدا نكرده بود و دستانش از دنيا كوتاه گشته بود . شايد بيش از تنهايي مه لقاء ناراحت ناكام ماندن سيد شده بود . روزگار سخت مه لقاء در راه بود . ديگر كسي نبود كه ناني در سفره ي آنها نهد . ديگر كسي نبود كه در خانه ي آنها را نوازش كند . گويي امثال سيد احمد ديگر مرده بودند و كسي به داد اين مادر ودختر نمي رسيد . مه لقاء كه شرايط زندگي را سخت ودشوار مي ديد مجبور شد براي امرار معاش خود و دختر كوچكش به بالا شهر رود و كلفتي آنها را انجام دهد تا شايد ناني در سفره ي  سبزشان بياورد . بعد كلي گشت وگذار توانست شغلي را در خانه اي بزرگ دست وپا نمايد . فاطمه كه چهار سال بيشتر نداشت را نيز مجبور بود با خود به آنجا ببرد . در آن خانه ي بزرگ دختري تقريبا هم سن و سال فاطمه وجود داشت كه پدر و مادرش حتي مجال حرف زدن را به اين دو نمي دادند. اين موضوع براي فاطمه تبديل به عقده ي بزرگي گشته بود ولي بنا به خصلتي كه داشت در همان كوچكي هرگز بهانه نمي گرفت و همه را درون خودش جمع آوري مي ساخت . پانزده سالي به همين منوال گذشت و در اين پانزده سال مه لقاء به هر زحمتي كه بود توانست از پس مخارج زندگي برآيد و فاطمه را براي يادگيري سواد به مدرسه بفرستد . ديگر از آن دختر كوچك خبري نبود و فاطمه پاي در پانزده سالگي گذاشته بود . دختري بسيار زيبا رو با چشمان درشت كه در بالاي آن چشمان درشت ابروهاي كشيده اي قرار داشت كه بر زيبايي صورتش مي افزود . بر روي گونه ي چپش نيز خالي كوچك قرار داشت . لبان كوچك و مژه هاي درشتي نيز در صورت زيباي او يافت مي شد گويي خداوند تمام زيبايي ها را به او عطا كرده بود . در بين اين زيبايي ها مه لقاء توانسته بود او را خداترس بزرگ كند و هميشه مشغول دعا و نيايش مي گشت . به خاطر زيبايي هايي كه فاطمه داشت مه لقاء نيز بيشتر تحويل گرفته مي شد . در اين بين روزي پيشنهاد كاري خوبي به هر دوي آنها شد و بايد در خانه اي مجلل مشغول كار مي گشتند . در اين بين صاحب خانه سهيل فردي چشم چران بود كه بنا به نيت شومي كه در سر داشت آنها را وارد آن خانه كرده بود . روزي كه مه لقاء براي نظافت به آنجا رفت سهيل تك  وتنها در خانه بود و به خاطر اينكه معذب نشود مجبور شد تنها كسي را كه در دنيا داشت  و اميد زندگيش بود را به آن خانه بياورد . گرچه زياد مايل به اين كار نبود ولي فاطمه به آنجا آمد و هر دو مشغول كار شدند . كه ناگهان سهيل دل را به دريا زد و با هيكلي كاملا عريان بر آن دو وارد شد . دست وپاي هر دو از ترس مي لرزيد . ديگر راه فرار برايشان نمانده بود و سهيل چاقو به دست در جلوي هر دو قرار داشت . مه لقاء دستانش را به اسمان برد و از تنها مرحم دردهايش همان پروردگار ياري خواست و به او توكل كرد .چند گامي نزديكتر شد . به محض اينكه خوست به آنها دست بزند برقي عجيب بر ديدگان او زده شد كه از شدت آن سهيل ديگر قادر به ديدن نبود . در اين بين چهره اي نوراني كه ابايي سبز با قد و قامتي رشيد لحظه اي نمايان شد و بعد دقايقي نيز فرد ديگر به او اضافه شد كه هر دو دستش قطع گشته بود و با خودش سيد احمد را آمرده بود . سيد احمد در كنار اجداد خودش قرار داشت و خنده ي زيبايي كه نشانه ي رضايتش بود را بر لب داشت و به مه لقاء خيره گشته بود بعد چند لحظه ناپديد گشتند . مه لقاء و فاطمه تا چند لحظه قادر به سخن گفتن نبودند . بعد از اينكه به خودشان آمدند هر دوي آنها به سرعت از آن مخمصه گريختند و به منزل رسيدند . مه لقاء تازه دريافته بود كه چرا سيد هميشه به او مي گفت در سخترين شرايط زندگي فقط خدا را ياد كن . به منزل كه رسيدند فاطمه مدام از آن سه مرد از مادرش سوال مي كرد و فاطمه در جوابش گفت شخصي كه لبخند بر لب داشت پدرت بود و آن مردي كه اباي سبز بر دوشش داشت سيد و سالار كربلا امام حسين بود و آن يكي كه دستنش از بازو قطع گشته بود حضرت ابالفضل العباس بود كه به فرمان پروردگار براي كمك به ياري ما آمده بودند و ما را از بي آبرو شدن نجات دادند . مردم زير بازارچه ديگر سيد احمد را سالها بود كه فراموش كرده بودند و هيچ كس كمكي به زن و فرزندش نكرده بود ولي خداوند به پاس كمك هايي كه او در اين ساليان كرده بود هر دوي آنها را در پناه خودش نگه داشته بود .



تاريخ : دوشنبه سی ام آبان 1390 | 0:0 | نویسنده : ققنوس شب حسین |
قبل خواندن داستان جا داره از همسرم تشكر كنم كه منو به زندگي اميدوار كرد قصد دارم كمي نوشته ي درام هم بنويسم

 

تنها ماندم

پس از گذراندن زمستاني سرد كم كم روزگاران بهار جلوه ي خاصي بر طبيعت بخشيده بود درختان كه در پاييز خزان شاخه هاي خويش را به باد سپرده بودند بار ديگر بارور گشته بودند . پرندگان گوناگون بر روي درختان آشيانه ساخته بودند و مشغول آواز خويش شده بودند هياهوي عجيبي برقرار بود گويي اين خرمي در بين مردم خصوصا عرشيا نيز به وفور يافت مي شد . مدتي از آشنايي عرشيا با مريم مي گذشت و در اين مدت تقريبا يك ساله اين دو شيفته ي يكديگر گشته بودند . اما در بين اين دوست داشتن ها مشكل بزرگي به چشم مي خورد وآن هم مشكل طبقاتي اين دو بود . عرشيا در بهترين نقطه ي تهران زندگي مي كرد . پدرش مالك چندين و چند كارخانه و رستوران و هتل بود و از لحاظ مالي در بهترين وضعيت ممكن زندگي مي كردند . عرشيا سخترين كاري كه در بيست و اندي سال كه از زندگيش مي گذشت گرفتن خودكار براي خواندن و نوشتن بود و هيچ گاه تن به كارها سخت نمي داد . مادر عرشيا معمولا با خواهر عرشيا مدام در راه سفر به كشورهاي گوناگون بودند و كمتر در ايران زندگي مي كردند . عرشيا نيز بيشتر همراه دوستانش به پارتي هاي مختلف مي رفت اما از زماني كه مريم را ديده بود گويي نيمه ي گم شده خويش را يافته است و ديگر متحول گشته بود . مريم توانسته بود ريشه ي اعتقاديش را كه در آن خانه ي بزرگ سوزانده شده بود را ترميم سازد و حالا عرشيا كمتر گناه مي كرد و بيشتر به خدا نزديك مي شد . سجده هاي طولانيش چشمه اي از اين تحولات عظيم بود . اما تنها ايراد مريم بزاعت ماليش بود او در خانواده اي زندگي مي كرد كه گاهي شب ها به نان شب محتاج بودند . پدر مريم سالها پيش به علت سرطان خون ديده از جهان بسته بود و برادرش نيز به علت اعتياد و تزريق نادرست از بين رفته بود . در آن خانه مريم با مادرش تنها مانده بود و هر دو با خياطي امورات خويش را مي چرخاندند . لحظه ي آشنايي اين دو نيز در محل كار مريم به وقوع پيوست . عرشيا همراه يكي از دوستانش جهت سفارش شلواري براي دوستش پا به آنجا نهاده بود و ناگهان شيفته ي مريم گشته بود و بعد كلي تعقيب توانشته بود توجه او را به خود جلب نمايد .

كم كم روابط دوستانه ي اين دو به عشقي جدا نشدني تبديل گشته بود و حتي يك لحظه نيز از يكديگر جدا نمي شدند . عرشيا چند باري سعي كرد كه اين موضوع را با خانواده اش در ميان نهد ولي ترس از مخالفت پدرش او را از اين كار دور مي ساخت از طرفي دختر عمويش سارا نيز سالها بود كه خودش را به او بسته بود و همه اقوام نيز ازدواج اين دو را باور كرده بودند . كسي از راز دل عرشيا خبر نداشت و عرشيا به بهانه هاي گوناگون از رفتن به خانه ي عمويش سر باز مي زد . ديگر از اين موضوع كلافه شده بود تا اينكه روزي از روزها كه در پاركي كه به همراه مريم به آنجا رفته بود ناگهان برادر سارا آن دو را با يكديگر ديده بود و سريع موضوع را با پدرش در ميان نهاد و شب آنها به خانه ي پدر عرشيا روانه شدند .

وقتي وارد منزل شدند نگاه معني داري به عرشيا انداختند و با حالت عصبانيت روي مبل لم دادند . از همان طرز رفتارشان مي شد فهميد كه براي شكايت به آنجا آمده بودند و خانواده ي عرشيا هم سكوت اختيار كرده بودند و سخني بر زبان نمي آوردند . مدتي مجلس سوت و كور بود تا اينكه عموي عرشيا با تندي تمام خطاب به عرشيا موضوع را بيان كرد و عشيا مات و مبهوت ايستاده سخنان عمويش را گوش مي كرد و لبانش گويي قفل گشته بود و سخني بر زبان نمي آورد . عمويش چند باري از اون درباره ي رابطه اش با مريم سخن گفت ولي عرشيا ساكت مانده بود و حرفي نمي زد . ناگهان صداي عمويش اوج گرفت و اين بار برخواست و به او زل زد و دوباره پرسيد و عرشيا صحت موضوع را بيان كرد و ناگهان سيلي محكمي از جانب عمويش بر او نواخته شد طوري كه صورتش سرخ شد و با حالت ناراحتي از خانه بيرون آمد و بدون داشتن مقصد در خيابان هاي شهر پرسه مي زد.

بعد از كلي راه رفتن احساس خستگي شديدي به او دست داد . به نزد پل هوايي كه رسيد ناخداگاه از آن بالا رفت و بعد از به اتمام رساندن پله ها چند نفر را ديد كه گوشه اي نشسته اند و مشغول كشيدن مواد هستند بدون سرو صدا كنار پله پل هوايي نشست و با چشمان اشك آلود به خيابان زل زد . چند باري در دلش اقدام به خودكشي را زمزمه كرد ولي عشق به مريم او را از اين كار باز مي داشت . حدود سه ساعت آنجا مشغول فكر كردن شده بود كه كم كم سپيدي صبح او را از جايش بلند كرد و همانند افراد مست راهي منزل پدرش شد .

به خانه كه رسيد نيرويي از رفن او به خانه ممانعت مي كرد ولي هر جوري كه شد توانست در را باز كند و داخل شد .

به راهروي ورودي كه رسيد چهره ي برافروخته ي پدرش او را ميخ كوب نمود و نه راه پس داشت و نه راه پيش در همين حال و هوا بود كه ناگهان فرياد پدر تنش را لرزاند. پدرش در ميان پرخاش هايش از او مي خواست كه به خانه ي عمويش رود و از او معذرت خواهي كند. هنوز سخنان پدر تمام نشده بود كه ناگهان عرشيا به پدرش دوست داشتن مريم را عنوان كرد و سيلي محكمي دريافت كرد و با چشمان خيس شده نگاه معني داري به پدرش انداخت و از انجا دور شد . به اتاقش رفت و كمي از وسائل ضروريش را جمع و جور كرد و به پايين رفت و بعد كلي نگريستن به پدر منزل را براي هميشه ترك كرد .

بعد كلي راه رفتن به مريم زنگ زد و كل داستان را برايش عنوان كرد و مريم او را پناه داد . مدتي نگذشت كه اين دو با يكديگر ازدواج كردند ولي از خانواده ي عرشيا هيچ كس براي مراسمش نيامده بود .

در پايان مراسم عرشيا با پس اندازي كه داشت توانست خانه اي را اجاره كند و همراه همسرش مريم پا در آنجا نهند . بعد مدت كوتاهي نيز شغل مناسبي براي خودش دست وپا كرد . گويي دنيا برايش بسيار دلچسب شده بود . مريم نيز با رفتارهاي مناسبي كه داشت توانسته بود عرشيا را كاملا خوشبخت نمايد . روزگار وقتي برايشان شيرين تر شد كه خداوند بعد دو سال فرزندي به آنها عطا فرمود . پسري بسيار زيبا رو كه هر كسي را مجذوب خود مي نمود . به بهانه ي فرزندش عرشيا به سراغ پدرش رفت ولي با رفتاري نا مناسب مواجه شد و از آنجا به سمت خانه بازگشت . مدام مريم از او خواهش مي كرد تا دوباره براي عضر خواهي پا به خانه پدرش نهد ولي عرشيا زير بار نمي رفت تا اينكه روزي مريم خودش به سمت خانه ي پدر عرشيا رفت ولي او نيز راهي به جايي نبرد و پريشان به سمت منزلش روانه شد . گويي قلب پدر عرشيا از سنگ ساخته بودند .

كم كم وضع مالي عرشيا رو به بهبود بود و توانسته بود پول خوبي را پس انداز نمايد . كه روزي از روزها عرشيا احساس كرد سرش به شدت درد مي كند ولي اين موضوع را به مريم نمي گفت و با خوردن قرص كمي آرام شد ولي اين درد تقريبا هر روز به سراغش مي شتافت تا اينكه روزي در محل كار بر زمين خورد و او را روانه بيمارستان نمودند . بعد از كلي آزمايش روي سرش پزشكان متوجه شدند كه توموري بد خيم در سر عرشيا وجود دارد و اين وضوع را با او درميان گذاشتند . بعد از شنيدن اين خبر گويي دنيا برايش تيره گشته بود. بلاخره كم حرفي نبود او مرگ را در جلوي چشمانش مي ديد ولي مريم مدام به او دلداري ميداد و به هر نحوي بود او را تر و خشك مي كرد . كم كم چهره ي زيباي عرشيا متحول گشت و ديگر از آن موهاي زيبايش خبري نبود و همه ي موهايش پرپر گشته بودند . بسيار لاغرتر شده بود و براي بيشتر زنده ماندن مجبور بود امپول هاي گران تهيه نمايد و استفاده كند . بعد حدود سه ماه بلاخره حال سياوش بسيار وخيم شد و كم كم خورشيد زندگيش داشت غروب مي كرد كه مريم از باردار بودنش به عرشيا خبر داد و او را بسيار خوشحال نمود . ناگهان نفس هايش پس رفت و قبل مرگش بوسه ي شيريي بر صورت فرزندش زد و كم كم دستانش سرد شد و جان باخت .

حالا مريم مانده بود و پسري يتيم كه پناهگاهي جز خودش نداشت و فرزندي كه در شكمش جنب و جوش داشت ولي خبر نداشت كه پدرش در زير خاك دفن شده است . به خانه پدر عرشيا رفت ولي پدر عرشيا او را مقصر مرگ عرشيا مي دانست و او را بيرون انداختند . كم كم پس انداز مريم رو به اتمام بود و كاري از دستانش بر نمي آمد .  

هر پنج شنبه كه مي شد مريم دست فرزندش را مي گرفت و به سر قبر عرشيا مي آمد . در دلش غوغايي بود كه فقط خود خدا مي دانست ولي به خاطر وجود پسرش نيما دردهايش را درون سينه اش كه مالامال از درد شده بود جا مي داد . روزها كم كم از پس هم گذشتند و رفته رفته موقع وضع حمل مريم شده بود . ولي اين بار كسي نبود كه او را كمك كند . حتي در روزهاي آخر بارداري باز مريم به سر كار مي رفت . زندگي برايش سخت گشته بود . تا سختي ها مي خواستند او را از پاي بدر آورند عشق فرزندانش او را به زندگي اميدوار مي ساخت . بلاخره روز موعود فرا رسيد و ميم تنها داخل اتاقش خوابيده بود كه درد شديدي سراسر وجودش را در بر گرفت از خواب بيدار شد ولي گويي ناي راه رفتن در او مرده بود هر كاري مي كرد كه از جايش بر خيزد ولي قادر به انجام آن نبود اشك در چشمانش جمع شده بود نمي دانست چه راهي را بكار گيرد كه از اين مخمصه رها يابد .

به اطرافش نگاهي كرد و نيماي يك ساله و نيمه ي خودش را نظاره مي كرد و در دلش آهي كشيد . خيلي دوست داشت كه او بزرگتر بود و مي توانست او را كمك كند . به هر زوري بود خيزي بر زمين خورد و خودش را از اتاق جدا ساخت ولي ديگر توان نداشت كه جلوتر رود . مدام به اطرافش نگاه مي انداخت . دوباره تلاش كرد تا حداقل خودش را به تلفن نزديك سازد و ساناز بهترين دوستش را با خبر سازد ولي ناي تكان خوردن نداشت كم كم داشت نفسش پس مي رفت و تنها و بي كس گوشه ي اتاق بر زمين افتاده بود و با چشمان خيسش از خداوند طلب كمك مي كرد ولي گويي كسي صدايش را نمي شنيد . دوباره تلاشش را افزايش داد و هر جوري كه شد خودش را به تلفن رساند و شماره ي ساناز را گرفت و تا خواست سخني با او بگويد ناگهان درد شديدي سراسر وجودش را فرا گرفت و فرياد بلندي كشيد . ديگر نايي نداشت ناگهان در حالتي كه اطراف را نظاره مي كرد عرشيا را ديد كه با چشمان اشك بار او را نگاه مي كرد و خيلي دوست داشت بتواند به او كمك كند ولي نمي توانست . ناگهان دستانش سرد شد و كم كم نفس هايش پس رفت . در آخرين لحظات عمرش توانست آخرين جمله اش را بر زبان آورد . مريم به اسمان نگاهي كرد و با صداي لرزانش به خداي خودش گفت: خدايا خداي من تنها ماندم  بعد گفتن اين جمله بدنش سرد شد و دستانش ديگر حس خودش را از دست داده بودند و ناگهان ديده از جهان فروبست .

بعد حدود نيم ساعت ساناز به منزل مريم رسيد و با كمك همسايه ها توانست وارد اتاق شود ولي ديگر دير شده بود و كار از كار گذشته بود و او را روانه بيمارستان كردند ولي فرزندش نيز زنده نمانده بود و نيماي كوچك نيز در همان كودكي بدون پدر و مادر گشته بود .

 



تاريخ : شنبه بیست و سوم مهر 1390 | 21:0 | نویسنده : ققنوس شب حسین |

 

 قبل از خوندن داستان جا داره از ساده دل عزیز و مرجان تشکر کنم که تقریبا داستان رو حدس زده بودند دوستان من نویسنده ی داستان سکسی نیستم لطفا شان خودتون رو پایین نیارید و از داستان های من عبرت بگیرید راستي دوستان براي بالا رفتن امتياز وبلاگ من در بنر انتخاب بهترين وبلاگ كليك كنيد و به وبلاگم راي دهيد مرسي

افزایش امتیاز وبلاگ

بر لبه ي تيغ

هوا كم كم رو به سردي مي رفت تقريبا تمامي برگهاي درختان از سبزي به زردي گراييده بود و داشت بر زمين مي ريخت افرادي كه از زير شاخه هاي درختان مشغول عبور و مرور مي شدند خش خش برگها را زير گام هايشان حس مي كردند . عده اي از دانشجويان نيز مشغول كشيدن درخت شده بودند احمد نيز از كنار پنجره مشغول نظاره كردن به اين وقايع شده بود . و بعد از كلي نگريستن پنجره را بست و بر روي ميز اتاقش تكيه داد .

 وسوسه هاي شيطاني او را رها نمي ساخت و مدام همراه او شده بود . امروز كسي در منزل آنها نبود و او به دوست دخترش سميه گفته بود كه به آنجا بيايد تا با هم كمي گفتگو كنند ولي گويي كمي دير كرده بود . گفتگو بهانه ي احمد بود و او مدتها دنبال فرصتي مي گشت تا سميه را به خانه ببرد و با او نزديكي كند . سي دي مبتذل نيز قبلا از سامان گرفته بود و همه چيز مهيا گشته بود فقط سميه كمي دير كرده بود دل توي دل احمد نبود و مي ترسيد اهالي خانه بيايند و او نتواند با سميه رابطه برقرار سازد . در همين افكار بود كه ناگهان صداي زنگ خانه به صدا در آمد . احمد به سرعت رفت و درب را باز كرد ولي خبري از سميه نبود و زن همسايه براي احوال پرسي مادرش دق الباب كرده بود و بعد كمي صحبت با او احمد درب را بست و داخل اتاق شد .

 وقتي وارد اتاق شد مدام به سميه زنگ مي زد ولي او در دسترس نبود و اين باعث ناراحتي براي احمد شده بود آن روز گذشت و خبري از سميه نشد و احمد نيز كلافه شده بود و از شدت ناراحتي شام نخورد و به اتاقش رفت تا بخوابد كه ناگهان پيامي از سميه رسيد . احمد تازه فهميده بود كه چرا او نيامده بود . به طور ناخداگاه پسر خاله ي سميه فوت كرده بود و او نيز مجبور شده بود به آنجا برود و احمد را تنها گذارد . شايد فوت پسر خاله اش خواست خدا بود كه او را از بي آبرو شدن نجات بخشد . فرداي آن روز احمد قراري گذاشت و كلي گلايه از سميه كرد و سميه نيز شرمندگي خود را اعلام نمود و دوستي شيطان وارانه ي آنها همچنان ادامه دار شد .

آتش هوس سراسر وجود احمد را گرفته بود ديگر از خود ارضا شدن خسته شده بود و تنها سميه را راه نجات خودش مي يافت و مدام به بهانه هاي گوناگون دنبال خالي شدن منزل مي گشت ولي گويي شانس ديگر به او رو نمي كرد . تا اينكه عمويش فوت كرد و همه براي رفتن به خانه ي آنها آماده شدن ولي احمد خود را به مريضي زد و در خانه ماند . حالا بهترين وقت بود كه سميه را به خانه بياورد . به او زنگ زد و از بختش اين بار سميه جوابش را داد و دوباره قرار شد كه او به خانه ي احمد برود . احمد داخل اتاقش به انتظار آمدن سميه بر روي صندلي نشسته بود و پاهايش را روي يكديگر انداخته بود و مدام آن را تكان مي داد اضطراب سراسر وجودش را دوباره فرا گرفته بود . برخواست و پنجره ي رو به كوچه را گشود ولي خبري از سميه نبود . با چشمانش كل كوچه را بازديد كرد . عده اي بچه مشغول بازي كودكانه خويش شده بودند و تعداي از زنان همسايه نيز دور يكديگر جمع شده بودند و طبع عادتشان پشت سر يكديگر غيبت مي گفتند . احمد كمي ترسيده بود كه همسايه ها سميه را ببينند و آنوقت برايش اين قضيه مي توانست گران تمام شود .

 از طرفي هوس او را لحظه اي رها نمي كرد . مثل ديوانه ها شده بود . نمي توانست سر جاي خودش بنشيند تا اينكه صداي زنگ در به صدا در آمد . درب را كه باز نمود چهره اش برافروخته شد و اين بار دايي او تمام نقشه هايش را از بين برده بود .

كمي گرم صحبت با او شد و به بهانه سر زدن به خانواده ي عمويش از خانه بيرون زد و سر كوچه به سميه برخورد كرد و با او به رستوران هميشگي رفتند و مشغول حيف و ميل كردن پول ها شدند . بعد پرسه زدن در خيابان ها به خانه برگشت و  افسوس روز از دست رفته را مي خورد . بايد دوباره منتظر روزي مي شد كه خانه خالي شود و سميه را باز صدا كند و اگر مثل دفعات قبلي به مشكلي بر نخورد كارش را به انتها برساند.

روزگار چرخيد تا اينكه چهلم  عمويش فرا رسيد و احمد حتي يكبار نيز براي عرض تسليت به خانه ي آنها نرفته بود و اين بار مجبور بود كه با خانواده به آنجا برود . خودش را به هر دري مي زد تا بتواند خانه بماند ولي ترفندهايش ديگر سودي نداشت و مجبور شد با آنها به خانه ي عمويش پا نهد . مراسم به اتمام رسيد و آنها به خانه بازگشتند احمد از غم زياد به اتاقش رفت و درب را بست و تا صبح ازخوابش نبرد .

يك روز صبح بود كه ناگهان سميه با احمد تماس گرفت و با او قرار ملاقات گذاشت احمد كه چند وقتي بود از اين افكار شيطاني بدور شده بود با اين تماس دوباره به دام افتاد و به سر قرار رفت . سميه آن روز جور ديگه اي لباس بر تن پوشيده بود و مدام اندامهايش را از زير چادر به او نشان مي داد و احمد را به اوج شهوت كشانده بود . احمد به اندام سميه مدام نگاه مي كرد و در دلش آه مي كشيد و وقتي به خانه بازگشت ياد سميه او را لحظه اي رها نمي ساخت .

فرداي آن روز احمد مدام با بهانه هاي گوناگون قصد بيرون كشيدن خانواده ي خويش را در سر مي پروراند و بلاخره موفق شد مادرش را راضي نمايد تا به ديدن خواهرش برود ولي هنوز سارا خواهرش در حمام بود و احمد براي بيرون كشيدن سارا دنبال نقشه مي گشت . به نزديكي درب حمام كه رسيد ناگهان متوجه شد گوشه در باز است و صداي شرشر آب نيز در داخل حمام شنيده مي شد . كنجكاوي او گل كرد و از گوشه ي در نگاهي به داخل حمام انداخت .

 ناگهان اندام بسيار زيباي خواهرش را ديد و بي هوا لذت شهوت در او دوباره زنده شد . خيلي دوست داشت داخل حمام برود و با خواهرش نزديكي كند ولي نيرويي از رفتنش ممانعت مي كرد . بلاخره توانست بر آن نيرو غلبه كند و به لبه ي تيغ پا نهد . سارا ناگهان خود را مقابل چهره ي پر از شهوت برادرش درون حمام ديد و تا خواست سر وصدا كند احمد او را بر زمين زد و بعد كلي مقاومت از سوي سارا بلاخره توانست با او نزديكي كند و ابروي خواهرش را بر زمين ريزد .

كارش كه تمام شد تازه فهميده بود كه چه كار بي شرمانه اي با خواهر خودش كرده است و با سرعت منزل را ترك كرد . بيچاره سارا بر كف حمام افتاده بود و خون سرتاسر وجودش را در برگرفته بود . خيلي غمگين شد بود . اصلا گمان نمي كرد برادرش به او تجاوز كند . التهاب سرتاسر وجودش را در بر گرفته بود شب سر رسيد ولي احمد به خانه نيامده بود و سارا نيز در گوشه ي اتاقش چمباتمه زده بود و غم گلويش را گرفته بود . دوست داشت فرياد بزند و از شدت گريه بميرد ولي نمي توانست .  دوست داشت تمام ماجرا را به مادرش بگويد ولي اين قضيه تف بالاي سري بيش نبود و اين قضيه را بازگو نساخت .

چند روزي گذشت و احمد سر و كله اش پيدا شد . به خانه كه رسيد و به اتاقش رفت و تا خواست لباسش را عوض كند در باز شد و سارا با چهره ي برافروخته داخل شد . از چشمانش خون مي چكيد . ديگر اشك ها جاي خودشان را به خون داده بودند . بعد كلي نگريستن سري به سوي برادرش تكان داد . رويش را به سمت در چرخاند و از اتاق خارج شد .

چند هفته از آن ماجرا گذشته بود . هوا بسيار سرد شده بود و برف تقريبا زمين را سفيد كرده بود . ناگهان مادر احمد با آشفتگي به اتاقش آمد و خبر خودكشي سارا را به او گفت . سارا را به بيمارستان رساندند ولي تعداد قرص هاي خورده شده زياد بود ديگر نايي برايش نمانده بود و بعد از چند ساعت جان باخت .

روزگار براي احمد ديگر معنايي نداشت مدام چهره ي معصومانه ي خواهرش در ذهنش تداعي مي شد به بيرون از بيمارستان رفت و گوشه اي سر بر ديوار بيمارستان نهاد و به ياد روزگاران قديم افتاد . روزگاراني را به ياد مي آورد كه تازه سارا را خدا به آنها داده بود . آن زمان احمد پسر بچه اي بيش نبود و از شوق به دنيا آمدن سارا تمام اسباب بازيهايش را به دوستانش داده بود .

روزي را به ياد مي آورد كه سارا پنج ساله بود و به خاطر بيماري در بيمارستان بستري شده بود آن شب احمد از شدت ناراحتي تا خود صبح غصه خورد و فرداي آن روز او نيز بستري شده بود در همين افكار بود كه ناگهان دستاني مردانه شانه هايش را تكان داد . سرش را كه چرخاند پدرش را ديد كه ملتهب از شنيدن خبر به او زل زده بود ولي اشك هاي احمد كه همانند سيل روي گونه هايش را گرفته بود خبر از واقعه را مي داد . ناگهان پدرش با دودست بر سرش كوبيد و از شدت ناراحتي بيهوش شد . در باورش نمي گنجيد كه تنها دخترش بايد در خاك برود ولي او همچنان نفس بكشد .

چند ماهي از مرگ سارا ميگذشت روزگار نيز از آن سردي بدورشده بود و كم كم گرمي هوا جايگزين سرما شده بود درختان نيز بارور شده بودند . ولي غم از دست دادن سارا پدرش را رها نساخته بود و هر هفته به مزارش مي رفت و ساعت ها بر مزار با او هم صحبت مي شد و با چشماني اشك بار از آنجا به خانه باز مي گشت . ديگر از آن هيبت خبري نبود و غم و غصه او را نحيف ساخته بود .

روزگار تابستان نيز فرا رسيد و با آمدنش پدر احمد را نيز با خود به خاك برد . غصه هاي دورني محمد آنقدر زياد بود كه حتي شش ماه هم نشد كه او نيز ديده از جهان بر بست و همسر و فرزندش را تنها گذاشت . ديگر براي احمد رمقي نمانده بود حالا متوجه اشتباه خودش شده بود اگر آن روز جلوي هوس شيطانيش را مي گرفت اين اتفاقات هرگز رخ نمي داد .

 روزگار غم را از چشمان احمد شسته بود و سالگرد پدر نيز گذشته بود و حالا مادر احمد به دنبال همسري برايش بود و چندين بار نيز به خواستگاري رفته بودند ولي به دلايلي به هم خورده بود تا اينكه روزي احمد كه حدود يك سال از سميه بي اطلاع بود او را در خيابان ديد و بعد چند مدت كه دوباره با يكديگر هم پياله شدند به خواستگاري او رفت و چند مدت بعد نيز با يكديگر ازدواج كردند زندگي احمد روال خوبي به خود گرفته بود او توانسته بود كار مناسبي براي خودش دست و پا كند . مادرش نيز در كنار آنها بود ولي مدام از سميه كنايه مي شنيد و اين تنها چيزي بود كه احمد را آزار مي داد . روزي خبر بستري شدن مادرش را به او رساندند .

با سرعت به بيمارستان رفت ولي مادرش را به بخش مراقبت هاي ويژه برده بودند و ساعت ها منتظر بيرون ماندن مادرش شد . بعد حدود نيمي از شبانه روز مادرش را به بيرون انتقال دادند ولي پارچه ي سفيدي بر رويش كشيده بودند . احمد تا موضوع را فهميد ناخداگاه سرش گيج خورد و بر زمين افتاد . بر باورش نمي گنجيد كه بالاترين هستي زندگيش را از دست داده بود .

بغض در گلويش مانند تيري شده بود كه آماده شكليك باشد ولي ماشه گويي همانند سنگ شده بود و قدرت عقب آمدن نداشت . هر جوري بود مي خواست خودش را خالي كند و بهترين راه را راه رفتن ديد و تا منزلش راه رفت . مي خواست براي مراسم ختم مادرش آماده شود در دلش سودايي بزرگ برپا شده بود كه بسيار بزرگتر از فوت پدر و خواهرش بود.

به خانه رسيد و درب را باز كرد ولي دو كفش مردانه توجه او را به خود جلب كرد . كنجكاو شد و آرام آرام پله ها را بالا رفت و آهسته در را باز كرد . بعد گشودن در متوجه صداهايي از داخل اتاق خوابش شد و بدون سرو صدا به نزديكي در رسيد صداي همسرش سميه بود كه در بين صداهاي او صداي دو مرد نيز شنيده مي شد به سرعت در اتاق را باز كرد و هيكل عريان همسرش را در آغوش دو مرد غريبه ديد . از شدت تعجب نمي توانست صحبت كند .

آنها نيز مات و مبهوت به احمد خيره شده بودند كه ناگهان احمد به سوي آنها حمله كرد و مشغول زدن يكي از آنها شد كه ناگهان متوجه فرو رفتن جسم تيزي بر پهلويش شد سرش را چرخاند و تا خواست كاري كند آن فرد دوباره چاقو را اين بار به سوي قلبش نشانه رفت و او را بر زمين انداخت . خون مانند سيل از بدن او خارج مي شد ديگر نمي توانست روي پا بايستد و بر روي زانوانش افتادو طولي نكشيد كه بر زمين افتاد .

ديگر نفس هايش كند شده بود و ياد مادرش افتاد كه بايستي غريب و بي كس دفن گردد . در همين افكار بود كه چهره ي معصومانه اي بر جلوي ديدگانش نقش بست . روح سارا به سراغش آمده بود و از طرز نگاه كردنش مشخص بود كه از او بسيار ناراضيست و تا خواست از او حلاليت بگيرد او ناپديد شد . صداي سميه هنوز در اتاق بود كه به آن دو مي گفت جنازه اش را به بيابان ببريد تا رد پايي از ما به جا نماند . برگشت و با حالت عصبانيت به او زل زد و بعد دقايقي بدنش سرد شد و جان باخت .

پايان

  



تاريخ : شنبه دوازدهم شهریور 1390 | 23:55 | نویسنده : ققنوس شب حسین |

 

دوستان من در برترین وبلاگ ها ۳۴ هستم اگر واقعا از وبلاگم خوشتون اومده به آن رای دهید کلیک چپ روی انتخاب برترین وبلاگ و کلیک چپ روی رای مثبت به وبلاگ همین می شه یه امتیاز مرسی از همتون

 

شمع سوخته

سميرا دختر جوان و نسبتا زيبا رويي بود كه بعد چند سال توانسته بود در رشته ي مديريت فارغ التحصيل گردد و براي بدست آوردن كار مناسبي به هر دري مي زد ولي گويي شانس به او رو نمي آورد تا اينكه در شركتي خصوصي توانست كار مناسبي براي خودش دست و پا سازد  روزگار گويي كم كم با او سازگار گشته بود و حال و هوايش روز به روز بهتر مي شد .

او سعي مي كرد كمتر با همكارانش رابطه ي دوستي برقرار سازد و كمتر در بحث هاي غير كاري آنها حضور مي يافت ولي يكي از همكارانش كه فرهاد نام داشت مدام جلوي او سبز مي شد و تقاضاي آشنايي بيشتر را به او مي داد . سميرا نيز مدام به بهانه هاي گوناگون خود را از او جدا مي ساخت ولي فرهاد عزمش را جذب ساخته بود و هر بار به بهانه هاي گوناگون خود را به او نزديكتر مي ساخت ديگر محيط كار برايش سنگين گشته بود .

حدود سه ماهي از پيدا شدن فرهاد در زندگي سميرا مي گذشت كه تصادف سنگيني حافظه ي كوتاه مدت او را تحت شعاع خود قرار داد گويي ديگر سميرا كسي را نمي شناخت سرش مدام درد مي گرفت و حالت تشنج به او دست مي داد . روزگار برايشان خيلي سخت مي گذشت گويي هر روز صد روز شايد هم بيشتر شده بود فرهاد از صبح تا نيمه هاي شب بالاي سرش ايستاده بود و جوري اشك مي ريخت كه همه را مجاب نموده بود كه واقعا علاقه ي شديدي به او دارد .

 بعد مدت چند روز سميرا توانست حافظه ي خود را بدست آورد و خواهرش تمام داستان را برايش بازگو نمود . حالا ديگر فرهاد تمام زندگي او شده بود و ديگر آن بي تفاوتي را كه قبلا نسبت به او داشت را ديگر نداشت . روزگار گذشت و رفته رفته فرهاد تمام زندگيش شده بود . نمي توانست يك لحظه بدون فرهاد روزگار را سپري سازد . تمام حرف هاي ناگفته ي خود را به فرهاد مي گفت و اصلا نسبت  به او غريبي نمي كرد  . ولي رازي در سينه ي او نهفته بود كه هر كاري مي كرد جرات بازگو ساختن آن را پيدا نمي كرد . دوست صميمي او يعني شيرين تنها كسي بود كه اين راز را مي دانست و موضوع را با او در ميان نهاد و شيرين نيز او را مجاب نمود كه راز را با فرهاد در ميان نهد .

به هر بدبختي كه شد او توانست راز را به فرهاد بازگو سازد حال خوبي پيدا كرده بود گويي بار سنگيني را از روي دوشش برداشته بودند .بعد يك سال آشنايي بلاخره روز تولد سميرا فرا رسيد . تمام مهمانها در اتاق پذيرايي خانه ي سميرا دور هم جمع شده بودند و كيك بزرگي در آنجا توجه همه را به خود جلب نموده بود .

 سميرا فقط در بين مهمانها به دنبال فرهاد مي گشت و مدام شماره اش را مي گرفت ولي خاموش بودن گوشيش درون سميرا را خاموش نموده بود تا اينكه بلاخره سر وكله ي فرهاد نيز پيدا شد . گويي تمام دنيا را به سميرا داده بودند از خوشي مي خواست پرواز كند و سريع به سويش شتافت و دليل تاخيرش را پرسيد و بعد مجاب شدن تمام مهمانها در كنار كيك جمع شدند و سميرا شمع ها را فوت كرد و جشن به خوبي تمام شد .

شب كه شد سميرا از شدت خوشحالي به اتاقش رفت و به بهانه ي خواب چراغ را خاموش كرد ولي تا خود صبح به خودش و فرهاد فكر مي كرد جواني بسيار خوش تيپ چشمان درشت قد متوسط لاغر اندام و بسيار دوست داشتني كه برق چشمانش توجه هر كسي را به خود جلب مي نمود . صبح شد و سميرا تازه خوابش گرفته بود و به خواب عميقي فرو رفت كه شبيه كابوس بزرگي برايش شد و با حالت ترس از خواب پريد در خواب شمع هايي را مي ديد كه بر سر كيك گذاشته شده بود .

 شمع ها كاملا سوخته شده بودند و كيك را نيز خراب نموده بودند در وسط كيك گويي آينه ي شكسته اي نهاده بودند كه سميرا خود را به صورت نيمه در آن مي ديد و فرهاد با خنده هاي بلند بر سرش مي زد و او را زير كيك انداخته بود و شمع ها نيز در گلويش فرو رفته بودند و ناي فرياد زدن را از او ستانده بودند . از خواب كه برخواست كمي آب به صورتش زد و به لب حوض رفت و جريان را براي آب بازگو ساخت و كمي آرام شد و به خانه باز گشت . حدود نيم ساعت بعد فرهاد به او زنگ زد و بعد چند دقيقه به دنبالش آمد و به رستوران نسبتا شيكي رفتند و مشغول خوردن غذا شدند .

 بعد از آنجا به سينما رفتند در آن تاريكي فرهاد مدام دستانش را روي ران پاي او مي كشيد و سميرا هم از اين كار او ناراحت شده بود و دستان فرهاد را مي گرفت تا آسيبي نبيند . بعد از خروج از آنجا تا چند روز سميرا جواب فرهاد را نمي داد ولي آتش عشق فرهاد سميرا را در بر گرفته بود و با خودش كنار آمد و بعد كلي عذر خواهي دوباره با يكديگر صميمي گشتند . سميرا نمي خواست كه آن جريان تكرار گردد و كمتر به او ابراز عشق مي نمود .

بعد چند مدت روزي فرهاد تقاضاي ازدواج را با سميرا در ميان نهاد . سميرا و خانواده اش كه او را بسيار دوست داشتند موافقت كردند ولي اتفاقي افتاد كه ازدواج بهم خورد . سميرا از يكي از دوستانش فهميده بود كه فرهاد همسر ديگري دارد كه حدود هشت سال شريك زندگي فرهاد است و فرزند نيز در زندگيشان وجود دارد. تا چند روز اصلا از خانه بيرون نمي آمد و مدام فكر مي كرد كه چرا فرهاد چنين دروغ بزرگي را به او گفته است . آن هم به او كه حتي تنها رازش را كه حتي جرات بازگو كردنش را به مادرش نداشت به او گفته بود ولي فرهاد قضيه ي ازدواجش را به او نگفته بود .

با كلي خواهش فرهاد به اتاق سميرا رفت و دليل تمام پنهان كاريهاش را عشق فراوان به او عنوان كرد و مي ترسيد اگر سميرا از اين قضيه بويي برد او را ترك نمايد . و بعد از آن كلي شيرين زباني نيز به آن افرود و از اتاق خارج شد .

حال سميرا مانده و راهي كه دو سر داشت و او بايد يكي از آنها را انتخاب مي كرد . راه اول فراموش كردنش بود و راه دوم همسر دوم شدن فرهاد بود. نمي دانست كدام راه را برگزيند . روزهاي خوش با فرهاد را كه به خاطر مي آورد تمام شك و ترديد ها از بين مي رفت ولي كمي كه فكر مي كرد دوباره دچار ترديد مي گشت  از طرفي نمي خواست زندگي آن زن و بچه را منهدم سازد و از سوي ديگر فراموش كردن فرهاد برايش بسيار سخت شده بود .

هر روز براي خود خلوتي مي ساخت و به آينده اش مدام فكر مي كرد نمي دانست تصميم درست كدام است تا اينكه بلاخره تصميم نهايي خود را با كمي ترديد گرفت و همسر دوم فرهاد شد . به محضري رفتند و بعد خواندن ختبه آنها با يكديگر ازدواج كردند . روزگاران با خوبي و خوشي براي سميرا سپري مي شد طوري كه ديگر روزهاي هفته را نيز به خاطر نمي آورد ولي رفته رفته پرده هاي دروغين خوشي از ديدگانش كنار رفت و كم كم اخلاق و رفتار فرهاد عوض شد وكمتر به او سر مي زد .  حالا روزگار برايش سخت شده بود طوري كه هر روزش صد روز گشته بود .

سميرا كه اين همه بي اعتنايي را مي ديد ولي دوباره به او وفادار مانده بود . روزي حالش بسيار بد شد حالت تهوع و سر گيجه به او دست داد و نزديكترين دوستش يعني شيرين را با خبر ساخت و به نزد پزشك شتافتند و آنجا متوجه شد كه باردار است . از شدت خوشي گويي مي خواست زمين را بكند . به خانه رسيد و شمع ها را روي ميز روشن كرد و منتظر فرهاد شد ولي آن شب او نيامد و جواب سميرا را نيز نداد . فردا شب فرهاد به خانه رفت و بعد كلي بگو مگو سميرا جريان را برايش بازگو ساخت ولي او با بي اعتنايي از خانه بيرون رفت . سميرا تازه فهميده بود در انتخاب دو راهي دچار اشتباه شده است .

ولي باز رفتارهاي او را به پاي خستگيش گذاشت و آينده ي بچه اش او را به زندگي دلگرم مي نمود تا اينكه روزي در خيابان فرهاد را با دختر جواني ديد كه دست در دست او نهاده است و خوشحال و خندان از خيابان عبور مي كردند به هر زحمتي كه شد آنها را تعقيب كرد . وقتي آنها را داخل رستوران ديد ياد روزگاران خودش افتاد كه همين گونه او را بازيچه ي دست خودش ساخته بود طاقتش تاب شد و به نزد آنها رفت . فرهاد از ديدن سميرا متعجب مانده بود . گويي قدرت كلام در او مرده بود  سميرا با نگاه معني داري به او زل زد و به دختر نگاهي انداخت و سري به نشانه ي نارضايتي تكان داد ولي توهيني نكرد چون خودش نيز زندگي زن ديگري را خرابي نموده بود .

در بين راه مدام حالش بد مي شد و تلو تلو خوران به منزل رسيد . درب را باز نمود و بر سر ميز منزلش رسيد و بر صندلي تكيه داد و به شمع هاي سوخته ي روي ميزش زل زد .

شمع ها را روزگاران جواني سوخته شده ي خودش مي دانست كه به جاي درست سوختن بي هدف سوخته شده بود . ياد روزگاراني مي افتاد كه خواستگارانش را به خاطر وجود فرهاد رد كرده بود اشك از چشمان جاري گشته بود . اضطاب سرتاسر وجودش را در بر گرفته بود . روي بازگشت به خانه ي پدري را نيز نداشت . گويي بايد با آينده ي خرابي كه خود آن را ويران نموده بود كنار مي آمد . مدام عرق سرد وجودش را مي گرفت . حالا فهميده بود كه عقل از احساس بهتر است و ياد حرف پدرش افتاد كه به او گفته بود با عقلت مسائل و مشكلاتت را پيش ببر ولي او گول احساساتش را خورده بود .

 پایان 



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 | 8:43 | نویسنده : ققنوس شب حسین |